|
عشق واقعی
گفتم شبي به مهدي ازتو نگاه خواهم . . . گفتا که من هم ازتو ترک گناه خواهم
|
|
|
http://motagin.blogfa.com |
|
|||
|
این وبلاگ هم خیلی خوبه http://motagin.blogfa.com
|
|||||
|
|||||
|
|
مالک اشتر.....! |
|
|||
|
تا حالا شده توی يه محوطه پر سروصدا (یعنی دیونه کننده ) ناخواسته قرار بگيريد ؟
اگه بودین خوب هیچی ولی اگه نبودین یه امتحانکی بکنید حالا برای اینکه سر نخ دستون بیاد بخونیدو صفا کن . آقا تومنطقه يه توالت هایی ساخته بودن فلزی (يعنی تمامآ فلز از جنس ورق آهن سفيد ٬ يا هنمون ً پليت ً ). سقف ٫ بدنه ٫ حتی گلاب بروتون کاسه ش هم فلزی بود. حال اگه شما تو همچين اتاقکی در حال فکر کردن با شيد و فقط يه سنگ ۱کیلویی بخوره به اتاقک شما چه حالی می شيد ؟ بقول بچه ها موجی نمی شيد. از جمله تفريحات سالم ما تومنطقه همين بود. يعنی وايميستاديم يکی از دوستامون بره توالت تا ما هم براش با پاره آجر آهنگ شاد بزنيم . بیچاره اون که اون تو بود : اول کمی تحمل می کرد ولی يه هو شلوار بدست از توالت می زد بيرون . البته اين بلا سره همه اومده بود . تا يه روز من و دوسه تا از بچه ها بقصد دستشوی عزم جزم کرديم .... وقتی به جلوی دستشوی رسيديم ديديم بله يه شکار تو دام افتاده وداره فکر می کنه . ما رو می گی : پاره آجر بدست حال نزن کی بزن ... پیش خودمون می گفتیم الان شلوار بدست از توالت می زنه بیرون و کلی می خندیم . ولی خبری نشد . ما هم به شدت حملات افضودیم .... ولی باز هم خبری نشد . خلاصه بعد از دو سه دقیقه در توالت باز شد و .... فکر می کنید کی بود؟ بله .... درست فکر کردید رییس مون بود. بنده خدا حاج علی در رو باز کرد وسرش رو انداخت پایین وبدون اینکه حتی به ما نگاه کنه رفت . ما رو می گی خشکمون زد . سنگ بدست ٫ دهن ها همه باز فقط نگاه کردیم و کلی شرمنده شدیم . *** حاج علی تو عملیات کربلای ۵ تو شلمچه قطع نخاع شد . هنوز هم که هنوزه رو صندلی چرخداره ... برای سلامتیش دعا کنید . التماس دعا ![]() |
|||||
|
|||||
|
|
جشن ۱۰دقيقه پا درد ۱هفته |
|
|||
|
<< ادامه جشن پتو >> فردای اون روز که جمعه بود ساعت ۱۰صبح بود که داشتيم جم وجور می کرديم بريم نماز جمعه اهواز . |
|||||
|
|||||
|
|
نگهبان شب ... شهردار روز |
|
|||
|
چندروزی از عمليات والفجر ۸ (زمستون ۶۴) گذشته بود .صدام هم اساسی قاطی کرده بود .چون اومد بود ايران رو بگيره حالا يه شهرش رو هم از دست داده بود . اون هم چه شهری ... ْ فاو ْ که از نظر صدور نفت و پتروشیمی خیلی اهمیت داشت .... اون برای عقب روندن بچه ها هر کاری تونست کرد بقول بچه ها هیچی کم نذاشت . از بمب خوشه ای و توپ فرانسوی و هواپیما پرونی و حملات شبانه و .... تا بمب شیمیایی حتی تو ی شب ..... و اما بشنوید حدیث نگهبانی رو اززبان نگهبان شب .
|
|||||
|
|||||
|
|
جشن پتو |
|
|||
|
شب جمعه بود من با هادی و جليل و اکبر و سيد محسن رفته بوديم حسينيه لشکر .... نماز که تموم شد طبق هر شب جمعه دعا کميل خونديم (اون موقع گردان تخريب حسينيه نداشت و ما برای نماز ونهارو شام می رفتيم حسينيه لشکر ) بعد از خوردن شام تو حسينيه نشسته بوديم وحرف می زديم که آقا محمود و رضا هم به جمع مون اضافه شدند ( اون موقع ماها همگی دور وبره چهارده پونزده يا فوقش شونزده سال بيشتر نداشتيم ولی آقا محمود حدود سی يا سی ودو سال سن داشت وآدم خوش صحبت و شوخی بود ) خلاصه با اضافه شدن آقا محمود به جمع مهد کودکی يا باب شوخی باز شد (بيشتر بچه های گردان تخريب کم سن وسال بودن بخاطر همين هم بچه های گرادن های ديگه به گردان ما می گفتن مهدکودک ) خلاصه چند ساعت به شوخی وخنده گذشت وما ديگه حسينيه رو گذاشته بوديم رو سرمون و ديگه هیچ کس تو حسینییه نمونده بود ماهم نگاه کردیم دیدیم بجز ما دیگه کسی اونجا نیست جمع و جور کردیم بریم گردان . تو راه هم که يه مسير يک کيلو متری بود شوخی و خنده ادامه داشت وگلاب به روتون يه توقف هم برای توالت ورفع حاجت داشتيم به گردان که رسيديم بچه ها اشاره کردن که بريم سوله آخر اين به اون معنی بود که شادی ما ميره که به يه جشن تبديل بشه ( راجع به جشن بعدا می فهميد) حالا ديگه ساعت ۱۲ شده بود واکثر سوله های گردان هم چراغاشون خاموش بود آقا محمود هم داشت خدا حافظی می کرد که به صدبهونه کشونديمش به طرف سوله آخر (البته خودش هم می دونست ما چه قصدی داريم ولی اصلا به روی خودش هم نياورد شاید پیش خودش می گفت بذار خوش باشن) به سوله که رسيديم همه لبخندا تا بنا گوش کشيده شده بود و آقا محمود هم هنوز می خنديد . وارد سوله شديم و بچه ها نخواستن وقت رو تلف کنند و کار آقا محمود رو زود راه بندازن ... يکی ازبچه ها پتوی مخصوص جشن رو سريع رو سر آقا محمود انداخت و بعد از اون مشت ولگد بود که نثار آقامحمود می شد آقامحمود هم خودش رو زير پتو جمع کرده بود و سرو کله خودشو با دستاش پوشونده بود ما هم تا جا داشت زديم ... زديم ... زديم ... کم کم دادوفرياد ها مون ريتم سينه زنی به خودش گرفت برای خودمون شور می داديم و توسروکله آقا محمود می کوبيديم . يه مرتبه يکی از بچه ها گفت : از سمت کانکس فرماندهی يه جیپ داره با سرعت مياد به طرفه ما ... آقا مارو می گی که چی کار کنيم چی کار نکنيم ... همين جور مونديم . اول خواستيم فرار کنيم ولی خيلی دير شده بود يه دفع بدون اين که کسی چيزی بگه هرکس رفت يه گوشه نشست وحالت غم به خودش گرفت . (حالا از اين به بعدش جالب می شه ) جیپ اومد درست جلوی در سوله و نور چراغاش تابيد تو سوله وهمه جا روشن شد . آقا اويس بود (معاون گردان ) اومد دودستش رو گذاشت رو چار چوب در سوله و يه نگا به همه ما کرد ما هم زير چشی نگاه می کرديم ومنتظر بوديم که می خواد چی بگه ....همه ساکت بودن . آقا اویس گفت: پاشید برید تو چادر ها تون . کسی از جاش تکون نخورد وبا کمی تاخیر هادی گفت : برای سلامتی امام صلوات . وهمه باهم یه صلوات کم جون فرستادیم و باز همون سر جامون نشسته بودیم . آقا اویس هم که وضع رو این جوری دید رفت جیپ رو خاموش کرد و اومد جلوی در سوله نشست و شروع کرد به صحبت . اول نزدیک به ۱۰ الی ۱۵ دقیقه قرآن خوند بعد هم شروع کرد به تفسیر سوره های که خونده بود. ابتدا صحبتهاش راجع به حفظ تعادل در هر چیز و دوری کردن از افراط وتفریط بود . که بعد به معنویت ربطش داد و این که نباید در معنویت هم زیاده روی کرد . که چرا ما هر شب برای دعا و راز و نیاز به اون جا می ریم . (مثل اینکه شبهای قبل بچه های دیگه می اومدن اون جاو شب زنده داری می کردن و اون جا هر شب دعا و نماز شب برقار بوده که ما یا حداقل من روحم هم خبر نداشت ) بنده خدا آقا اویس هم خیال می کرد که ما هم داشتیم عزاداری می کردیم . خلاصه بعداز یک ساعت وخورده ای نصیحت به گفت التماس دعا و رفت . بعداز رفتن آقا اویس من دیدم که هادی خواب خواب وسید محسن هم در حال چورت . خوب که آقا اویس دور شد همه يه نگاه به هم کرديم وبعد يه شيکم سير خنديديم ... ادامه دارد |
|||||
|
|||||
|
|
انفجار اطلاعات شهيد سيد مرتضي آويني |
|
|||
|
انفجار اطلاعات! نميدانم چرا من از اين تعبير آنچنان كه بايد نميترسم و حتي چه بسا مثل كسي كه ديگر صبرش تمام شده است از فكر اينكه جهان به سرنوشت محتوم اين عصر نزديكتر ميشود خوشحال ميشوم. نيچه خطاب به فيلسوفان ميگويد:«خانههايان را در دامنههاي كوه آتشفشان بنا كنيد» و من همة كساني را كه در جستوجوي حقيقتند مخاطب اين سخن مييابم. «گريختن» مطلوب طبع كساني است كه فقط به عافيت ميانديشند و اگر نه، مرگ يك بار، زاري هم يك بار. دهكدة جهاني واقعيت پيدا خواهد كرد، چه بخواهيم و چه نخواهيم. اين حقيقت تنها ما را كه شهروندان مطيعي براي اين دهكدة بزرگ نيستيم مضطرب نميدارد و بلكه غرب را هم چه بسا بيشتر از ما به اضطراب مياندازد. ما شهروندان مطيعي براي دهكدة جهاني نيستيم؛ اين سخن نياز به كمي توضيح دارد. شهروند مطيع كسي است كه وجود فردياش مستحيل در جامعهاي است كه پيرامون او وجود دارد. اعتراضي ندارد. استدلالهاي رسمي را ميپذيرد و در صدق گفتار سياستمداران ترديد روا نميدارد. تا آنجا تسليم قوانين محلي است كه عدالت را نه قبلة قانون، كه تابع آن ميبيند. به آنچه فرا ميخوانندش روي ميآورد و از آنچه باز ميدارندش پرهيز ميكند. دروازههاي گوش و چشم و عقلش براي پيامهاي پرو پاگاندا باز است و مثلاً در ايران خودمان وقتي ميشنود كه «بانك فلان، بانك شماست»، باور ميكند و پولش را در بانكي انبار ميكند كه جايزة بيشتري ميدهد... و از اين قبيل. و خوب! دهكدة جهاني هم براي آنكه سر پا بماند به شهروندان مطيعي نياز دارد كه سرشان در آخور خودشان باشد. در آغاز دهة هشتاد ميلادي واقعة بسيار شگفتآوري در كرة زمين روي داد كه غرب را از خواب غفلتي كه به آن گرفتار آمده بود خارج كرد. در نقطهاي از كرة زمين كه يكي از غلامان خانه زاد كاخ سفيد حكومت ميكرد، ناگهان ميليونها نفر از مردم از خانهها بيرون ريختند و فارغ از ملاحظات و معادلات غريزي مربوط به حفظ حيات، سينه در برابر گلولهها سپر كردند و ارتشي هم كه دهها ميليارد دلار خرج آن شده بود به انفعالي گرفتار آمد كه چاقو در برابر دستة خويش دارد: چاقو دستهاش را نميبرد. مردم چه ميخواستند؟ عجيب اينجاست. مردم چيزي ميخواستند كه هرگز با عقل حاكم بر دنياي جديد جور در نميآمد: حكومت اسلامي. نمونهاي هم كه براي اين حكومت سراغ داشتند به سيزده قرن پيش باز ميگشت. مردم ايران اين «پيام» را از كدام راديو و تلويزيون، فيلم و يا تئاتري گرفته بودند؟ اين پرسشي بود كه غرب نميتوانست به آن جواب گويد. مهم نيست كه غرب اين نوع حركتهاي اجتماعي را چه مينامد: بنيادگرايي، ارتجاع و يا هر چيز ديگر... مهم اين است كه اين واقعه نشان داد «حصارهاي اطلاعاتي قابل اعتماد نيستند.» ببينيد! واقعة شگفتآوري كه رخ داده بود اين بود كه غرب ناگهان خود را نه با كشور جشن هنر شيراز و آربي و آوانسيان و «اسرار گنج درة جني» و «دايي جان ناپلئون» و جشنهاي دو هزار و پانصد ساله و فريدون فرخزاد... كه با كشور سيدمجتبي نواب صفوي و حاج مهدي عراقي روبه رو يافت. و انقلاب اسلامي در داخل مرزهاي «سپهر اطلاعاتي» غرب روي داد، در يك جزيرة ثبات. و پيروز هم شد. مهم اينجاست كه واقعهاي نظير اين باز هم در هر نقطة ديگري از جهان ميتواند روي دهد. من شهر دوشنبه را پيش از آنكه به تسخير رحمان نبياف و ارتش سرخ در آيد ديده بودم. در آنجا با روشنفكراني اشنا شدم كه تو گويي از زمان سامانيان آمده بودند و در نماز جمعه در صف نمازگزاراني ايستادم كه خارج از اتمسفر رسانههاي گروهي و در عصر ابوحنيفه ميزيستند. و هم اكنون مگر در شرق اروپا و در ميان مسلمانان حوزة بالكان چه ميگذرد؟ تصويري كه در مجلة «سوره»(1) چاپ كرديم بسيار گوياست: جواني با گيسوان بلند و عينك رمبويي پيشانيبندي بسته است كه روي آن نوشته:«ا... اكبر، جهاد». و اين واقعه در ميان مرزهاي كنترل شدة سپهر اطلاعاتي غرب روي داده است؛ و مگر جايي در كرة زمين هست كه بيرون از اين مرزها باشد؟ دهكدة جهاني واقعيت پيدا كرده است، چه بخواهيم و چه نخواهيم، و ماهوارهها مرزهاي جغرافيايي را انكار كردهاند. اين همان دهكدهاي است كه گرگوار سامسا در آن چشم باز كرده است. اين همان دهكدهاي است كه مردمانش صورت مسخ شدة «كرگدن»هاي اوژن يونسكو را پذيرفتهاند. همان دهكدهاي كه مردمانش «در انتظار گودو» هستند. اين همان دهكدهاي است كه در آن مردمان را به يك صورت واحد قالب ميزنند و هيچ كس نميتواند از قبول مقتضيات تمدن تكنولوژيك سر باز زند. اين همان دهكدهاي است كه بر سر ساكنانش آنتنهايي روييده است كه يكصد و پنجاه كانال ماهوارهها را مستقيماً دريافت ميكنند. اين همان دهكدهاي است كه در آن روبوتها عاشق يكديگر ميشوند. اين همان دهكدهاي است كه در آن «ترميناتور دو»(2) به سي سال قبل باز ميگردد و خودش را از بين ميبرد. اين همان دهكدهاي است كه در آن «بت من» و «ژوكر» با هم مبارزه ميكنند. اين همان دهكدهاي است كه در تلويزيونهايش دختران شش ساله را آموزش جنسي ميدهند، همان دهكدهاي كه در آن گوسفندهايي با سر انسان و انسانهايي با سر خوك به دنيا ميآيند. اين همان دهكدهاي است كه در آن تابلوي «مسيح از وراي ادرار» ماهها توجهات همة رسانههاي گروهي را به خود جلب ميكند. اين همان دهكدهاي است كه در آن دويست و چهل و شش نوع تجاوز جنسي رواج دارد... اما عجيب اينجاست كه باز هم اين همان دهكدهاي است كه در زير آسمانش بسيجيان رملهاي فكه زيستهاند، همان دهكدة جهاني كه در نيمه شبهايش ماه، هم بر كازينوهاي «لاس و گاس» تابيده است و هم بر حسينية «دو كوهه» و گورهايي كه در آن بسيجيان از خوف خدا و عشق به او ميگريستهاند. دنياي عجيبي است، نه؟ بيش از يك قرن است كه عليالظاهر هيچ تمدني بجز تمدن غرب در سراسر سيارة زمين وجود ندارد. همه جا در تسخير اين صورت از حيات بشري است كه تمدن غرب با خود به ارمغان آورده است. هيچ يك از امم عالم نتوانستهاند نه در زبان، نه در فرهنگ، نه در معماري، نه در حيات اجتماعي و نه در زندگي فردي، خود را از تأثيرات تمدن غرب دور نگاه دارند. و اكنون كه با وجود ماهوارهها، مرزهاي جغرافيايي نيز انكار شده است و آينة جادو در يكايك خانههاي اين دهكدة به هم پيوستة جهاني نفوذ كرده است، عقل سطحي چنين حكم ميكند كه ديگر هيچ چيز نميتواند حكومت جهاني مفيستوفلس(3) را حتي به لرزه بيندازد، چه رسد به آنكه آن را به انقراض بكشاند. اما چنين نيست. ميلان كوندرا در كتاب «هنر رمان» از تناقضهايي خاص اين آخرين دوران تمدن غرب نام ميبرد كه آنها را «تناقضهاي پايانهاي»(4) ميخواند. مثالي كه او ميآورد ميتواند پردة ابهام از اين تعبير به يك سو زند: در طي عصر جديد، عقل دكارتي همة ارزشهاي به ارث رسيده از قرون وسطي را، يكي پس از ديگري تحليل ميبرد. اما، در زمان پيروزي تام و تمام عقل، اين عنصر غيرعقلي محض (قدرتي صرفاً در پي خواست خويشتن) است كه بر صحنة جهان تسلط خواهد يافت، زيرا ديگر هيچ نظامي از ارزشهاي مقبول همگان وجود ندارد كه بتواند مانع پيشروي آن شود.(5) اگر واقعگرا باشيم جنگ جهاني دوم را يكي از ترمينالهايي خواهيم يافت كه ذات پارادوكسيكال(6) غرب در آن ظهور يافته است. نميدانم شما جنگ كويت را چگونه تفسير ميكنيد، اما من در آن يك تناقض مييابم؛ تناقضي كه شاخكهاي حس ششم بسياري از متفكران غربي ـ و از جمله نوم چامسكي(7)ـ آن را دريافت. غرب پيروزي خود را در جنگ كويت در ميان يك حس اضطراب همگاني جشن گرفت و اين اضطراب، از جمله در لوس آنجلس، نشتري شد كه دمل چركين يك اعتراض واقعي را تركاند. غرب ذاتي پارادوكسيكال دارد و اين پارادوكسهاي پايانهاي، سرنوشت محتومي هستند كه تمدن امروز به سوي آن راه ميسپرده است. انفجار اطلاعات از همين ترمينالهايي است كه تناقض نهفته در باطن تمدن امروز را آشكار خواهد كرد. وقتي حصارهاي اطلاعاتي فرو بريزد و مردم جهان خواهند ديد كه اين دژ ظاهراً مستحكم بنيانهايي بسيار پوسيده دارد كه به تلنگري فرو خواهد ريخت. قدرت غرب، قدرتي بنيان گرفته بر جهل است و آگاهيهاي جمعي كه انقلابزا هستند به يكباره روي ميآورند؛ همچون انفجار نور. شوروي نيز تا آنگاه كه فصل فروپاشياش آغاز نشده بود خود را قدرتمند و يكپارچه نشان ميداد و غرب نيز آن را همچون دشمني بزرگ در برابر خويش ميانگاشت. تنها بعد از فروپاشي بود كه باطن پوسيده و از هم گسيختة شوروي آشكار شد. اكنون در غرب همه چيز با سالهاي دهة 1930 تفاوت يافته است. مردم با اضطرابي كه از يك عدم اطمينان همگاني برميآيد به فردا مينگرند. آنها هر لحظه انتظار ميكشند تا آن دژ اطلاعاتي كه موجوديت سياسي غرب بر آن بنيان گرفته است با يك انفجار مهيب فرو بريزد و آن روي پنهان تمدن آشكار شود. براي آنكه رديف منظم آجرهايي كه متكي به يكديگر هستند فرو ريزد، كافي است كه همان آجر نخستين سرنگون شود. تمدنها هم پير ميشوند و ميميرند و از بطن ويرانههاشان تمدني ديگر سر بر ميآورد. در آغاز، تمدن با يك اعتماد مطلق به قدرت خويش پا ميگيرد و هنگامي كه اين احساس جاي خود را به عدم اعتماد بخشيد بايد دانست كه موعد سرنگوني فرا رسيده است. و اما دربارة خودمان. نبايد بترسيم. حصارها تا هنگامي مفيد فايدهاي هستند كه دزدان شبرو بر زمين ميزيند، اما آنگاه كه دزدان از آسمان فرود ميآيند، چگونه ميتوان به حصارها اطمينان كرد؟ پس بايد از اين انديشه كه حصارهايي بتوانند ما را از شر ماهوارهها محفوظ دارند بيرون شد و «خانه را در دامنة آتشفشان بنا كرد.» بايد در روبه رو شدن با واقعيت، به اندازة كافي جرات و شجاعت داشت. غرب چنين است كه در عين ضعف، بيشتر از هميشه رجز ميخواند تا خود را در پناه وهم حفظ كند. جنگ كويت چنين بود و بنابراين، تنها اسيران حصارهاي توهم را به وحشت دچار كرد نه آنان كه ضعف و پيري اين قداره بند مفلوك را در پس اعمال و اقوالش ميديدند. ميخواهم بگويم كه خود ماهواره، در عالم واقع، آن همه ترس ندارد كه طنين اين خبر در عالم وهم:«ماهواره دارد ميآيد.» طنين اين خبر تا آنجا هراسناك است كه بسياري، از هم اكنون فاتحة همه چيز را خواندهاند: هويت ملي، اخلاق، زبان فارسي... چنان كه پيش از آمدن تلويزيون نيز سخناني چنين در افواه بود. ماهواره مظهر آن پيوستگي جهاني است كه تمدن جديد انتظار ميبرده است. آمريكا نيز مظهر آن ارادة جمعي است كه همراه با بشر جديد پيدا شده و در جست و جوي قدرت و استيلا، توسعه و اطلاق يافته است. «استيلا» و «ولايت» هم ريشه هستند و اگر بعضي از محققان استيلاي غرب را بر عالم «ولايت طاغوت» خواندهاند، تعبيري را ميجستهاند كه بتواند مفاهيم جديد را در حوزة معرفت ديني معنا كند؛ و چه تعبير درستي يافتهاند. غرب، از همان آغاز، غايتي مگر بر پايي يك حكومت جهاني نداشته است و هم اكنون نيز چه آنان كه از حاكميت ماهوارهها به وحشت افتادهاند و چه آنان كه مشتاقانه چنين روزي را انتظار ميبرند، هر دو، حاكميت ماهوارهها را با حاكميت جهاني غرب يكسان گرفتهاند؛ و هر دو اشتباه ميكنند.
|
|||||
|
|||||
|
|
ژورناليسم حرفهاي شهيد سيد مرتضي آويني |
|
|||
|
نشريات جديدي كه اين روزها از هر گوشه و كنار ميرويند ريشه در خاك واحدي دارند و آن «ژورناليسم حرفهاي» است. مشخصة اصلي ژورناليسم حرفهاي آن است كه خود را به سخيفترين گرايشها و سليقههاي روز فروخته است و روي به ابتذال آورده و براي جلب مشتري دست به همان كارهايي ميزند كه پاتوقهاي كنار خياباني ميزنند: گزارشهاي داغ، مصاحبههاي تنوري، دانستنيهاي سرپايي، اطلاعات ساندويچي، تيترهاي بودار، جدولهاي خوشمزه، مسابقات هوسانگيز ... و خلاصه انواع مطالب براي انواع سليقهها! |
|||||
|
|||||
|
|
پيام حضرت امام خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران |
|
|||
|
بِسْمِ الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ انالله وانّااليه راجعون
شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه وليعصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض ميكنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهههاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه ميآفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملتها و توده هاي مستضعف ميكند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش ميدهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟ چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروههاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد. هنر آن است كه بيهياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير. و اما ما ميتوانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند. من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملتهاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض ميكنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.
|
|||||
|
|||||
|
|
یک نامه |
|
|||
|
با محسن هم سنگر بودم.خيلی با هم رفيق بوديم.هر دوتامون توی گردان رزمی بوديم.محسن آرپيجی زن بود و من کمـکش.اون موقع خيلی تلاش کرديم که ما هم بريم برای ملاقات امام.اما قسمت نمی شد.آخرش تصميم گرفتيم که دوتايی يه نامه برای امام بنويسيم.نامه رو نوشتيم و از منطقه پست کرديم برای دفتر امام.درست فردای روزی که نامه رو پست کرديم اعزام شديم به خط. روز دوم يا سوم بود که ما مستقر بوديم.که يکهو دشمن پاتک شديدی رو برای بازپس گيری منطقه شروع کرد.ما هم که خيلی غافلگير شده بود شروع به دفاع کرديم.تا عقبه از اين پاتک با خبر بشه و شروع به پشتيبانی کنه دشمن ما رو محاصره کرد.محسن زخمی شد.اوضاع خيلی خراب بود.هر کاری کرديم نتونستيم بچه های زخمی رو عقب ببريم.خودمون عقب نشينی کرديم و من با ناراحتی زياد و چشم گريان محسن رو جا گذاشتم.بعدا از طريق بچه های اطلاعات متوجه شدم که محسن اسير شده. گذشتو من برگشتم خونه و ديدم که مادرم يه نامه داد بهم و گفت از دفتر امامه. هر کاری کردم دلم نيومد بدون محسن نامه رو باز کنم.تصميم گرفتم صبر کنم تا آزاد بشه بعد با هم نامه رو بخونيم. گذشت... امام فوت کرد... محسن آزاد شد.... يه روز رفتم خونشون.قضيه نامه رو تعريف کردم.بعد با هم نامه رو باز کرديم.نامه رو که خونديم.ديگه نتونستيم جلوی خودمون رو بگيريم.های های گريه کرديم. متن نامه اين بود: به نامه خدا برادر محسن.... و برادر مرتضی ..... سلام عليکم نامه شما به محضر حضرت امام رسيد.طبق دستور ايشان شما می توانيد در تاريخ .../.../... ساعت..... برای ديدار حضرت امام به دفتر ايشان مراجعه نماييد. لطفا هنگام مراجعه اين نامه را به همراه داشته باشيد......... |
|||||
|
|||||
|
|
سلام بر اوليای خدا |
|
|||
|
سلام بر شهیدان فی سبیل الله |
|||||
|
|||||