تبليغاتX
عشق واقعی
عشق واقعی
گفتم شبي به مهدي ازتو نگاه خواهم . . . گفتا که من هم ازتو ترک گناه خواهم
http://motagin.blogfa.com
این وبلاگ هم خیلی خوبه http://motagin.blogfa.com
2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 23:27  توسط منتظر آقا  | 

مالک اشتر.....!
 
تا حالا شده توی يه محوطه پر سروصدا (یعنی دیونه کننده ) ناخواسته قرار بگيريد ؟
اگه بودین خوب هیچی ولی اگه نبودین یه امتحانکی بکنید
حالا برای اینکه سر نخ دستون بیاد بخونیدو صفا کن .
آقا تومنطقه يه توالت هایی ساخته بودن فلزی (يعنی تمامآ فلز از جنس ورق آهن سفيد ٬ يا هنمون ً پليت ً ).
سقف ٫ بدنه ٫ حتی گلاب بروتون کاسه ش هم فلزی بود.
حال اگه شما تو همچين اتاقکی در حال فکر کردن با شيد و فقط يه سنگ ۱کیلویی بخوره به اتاقک شما چه حالی می شيد ؟
بقول بچه ها موجی نمی شيد.


از جمله تفريحات سالم ما تومنطقه همين بود.
يعنی وايميستاديم يکی از دوستامون بره توالت تا ما هم براش با پاره آجر آهنگ شاد بزنيم .
بیچاره اون که اون تو بود : اول کمی تحمل می کرد ولی يه هو شلوار بدست از توالت می زد بيرون .
البته اين بلا سره همه اومده بود .
تا يه روز من و دوسه تا از بچه ها بقصد دستشوی عزم جزم کرديم ....
وقتی به جلوی دستشوی رسيديم ديديم بله يه شکار تو دام افتاده وداره فکر می کنه .
ما رو می گی : پاره آجر بدست حال نزن کی بزن ...
پیش خودمون می گفتیم الان شلوار بدست از توالت می زنه بیرون و کلی می خندیم .
ولی خبری نشد .
ما هم به شدت حملات افضودیم ....
ولی باز هم خبری نشد .
خلاصه بعد از دو سه دقیقه در توالت باز شد و ....

فکر می کنید کی بود؟


بله .... درست فکر کردید
رییس مون بود.
بنده خدا حاج علی در رو باز کرد وسرش رو انداخت پایین وبدون اینکه حتی به ما نگاه کنه رفت .
ما رو می گی خشکمون زد .
سنگ بدست ٫ دهن ها همه باز فقط نگاه کردیم و کلی شرمنده شدیم .

***


حاج علی تو عملیات کربلای ۵ تو شلمچه قطع نخاع شد .
هنوز هم که هنوزه رو صندلی چرخداره ...
برای سلامتیش دعا کنید .
التماس دعا
shahidan
2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 23:15  توسط منتظر آقا  | 

جشن ۱۰دقيقه پا درد ۱هفته

<< ادامه جشن پتو >>

فردای اون روز که جمعه بود ساعت ۱۰صبح بود که داشتيم جم وجور می کرديم بريم نماز جمعه اهواز .
بچه ها همگی سوار تويوتا شده بودن وآماده رفتن بودن که من هم خودمو رسوندم .بروبچه های ديشب هم همگی جمع شون جمع بود. همين که خواستيم حرکت کنيم يه دفع يکی از کانکس فرماندهی اومد بيرون و داد زد وايسا وايسا وايسا ... اول ماخيال کرديم که اون هم می خواد با ما بياد ولی پشت سر اون آقااويس اومد بيرون و با حالت خيلی عصبی داشت به طرف ما می اومد .صورتش سرخ سرخ .از گوشاش هم داشت دود می زد بيرون.حسابی قاط زده بود.
اومد پشت تويوتا با عصبانيت تمام داد زد بچه های که ديشب تو سوله آخری بودن بيان پايين.
پشت خودم می گفتم کدوم مرده شوری بوده رفته آمارمونه داده .
هیچ اومدیم پایین و به صف وایسادیم جلو آقا اویس .
آقا اويس هم یه نگاه به همه ما انداخت و رو کرد به آقا محمود گفت : شما خجالت نمی کشين قاطی اين بچه ها شدی وبچه بازی در می آريد .
آقامحمود رنگش شد عين کچ و با شرمندگی تموم گفت :برادر اويس اجازه بدين توضيح می دم .
آقا محمود هنوز حرفاش تموم نشده بود که آقا اويس پريد تو حرفش وگفت :نمی خواد توضيح بيدن خودم همه چيز رو می دونم .
بعد هم رو کرد به بچه های توی تويوتا وگفت شما بريد اينها نمی آن من باهاشون کار دارم.
بچه ها ی توی تويوتا خشکشون زده بود .آخه حالا ما هيچی ولی آقا محمود خيلی قابل احترام بود . از اون قديمی های جنگ بود اهل نماز شب و خيلی با اخلاق ومحجوب ...
بچه های توی تويوتا خواستن موضوع حل وفصل کنند ولی آقااويس دوباره گفت : گفتم شما بريد
اونها هم رفتن .
آقا اويس رو کرد به ما وگفت : منو دست می ندازيد منو مسخره کردين.
أقا محمود گفت : برادر اويس شما اشتباه می کنید اجازه بدين همه چيز رو توضيح می دم .
آقا اويس گفت : صحبت نباشه .... بعد گفت :بلای بسرتون ميارم که اون ورش ناپيدا .
بعد گفت : پوتين هاتون رو در بيارين .
ما هم همين کار رو کرديم .
بعد گفت : دور محوطه بدوييد .
ما هم شروع به دوييدن کرديم .
لازم به ذکر که محوطه گردان يه زمين مربع شکل بود به محیط ۱کیلو متر که جاده شنی داشت با قلوه سنگ و شنهای تيز ..... جای همتوم خالی .
باید حتما امتحان کنید تا مزه اش بره زیر دندوناتون .
وقتی سنگ های تیز کف پا رو قلقلک می ده آدم خندیدن یادش میره .
خلاصه ...
آقا اویس رفت کنار کانکس فرماندهی کناره جاده شنی ایستاد و ما رو نگاه می کرد .
دور اول رو با قور قور رضا تموم کرديم ( بعدا معلوم شد که خوده رضا زحمت آمار دادن رو کشیده )
تو دور دوم فهمیدیم که میشه وقتی که پشتمون به طرف آقا اویس هستش میشه به جای دویدن راه رفت وفقط ادای دویدن رو در بیاریم .
کم کم فهمیدیم که برای بالا بردن روحیه هم میشه سوره والعصر رو بلند بلند خوند(مثل مراسم های صبحگاه ).
کم کم شعر وسرود هم می خوندیم ( مثلآ داشتیم تنبیه می شودیم ).
کم کم آخ واوخها تبدیل به خنده شد.
آقا محمود می گفت :بچه ها نکنید کار بدتر می شه ها . ولی ما کار خودمون رو می کردیم.
تو این حال وهوا بودیم که یوهو صدای تیری اومد ویه چیزی جلومون خورد زمین و کمونه کردو زوزه کشان دور شد .
همه بر گشتیم به طرف صدا ... دیدیم آقا اویس قناصه بدست مثل شکار چیا نشسته وبه طرف ما نشونه رفته .(فهمیده بود ماداریم چی کار می کنیم )
خنده مون رو قورت دادیم و با سر عت بیشتر دویدم .
از جلوش که داشتیم رد می شدیم دیدیم که بابا اون از ما زرنگتر .
یه تایمر دستش گرفته بود و زمانی رو که ما از جلوش رد می شدیم رو حساب می کرد وچون می دید این زمان با زمانهای دیگه فرق میکنه قضیه رو فهمید .
تو دور بعدی دیدیم آقا اویس با جیپ داره دنبالمون میاد وبا سرعت جیپش سرعت ما رو تنظیم می کرد.....
آقا چشمتون روز بد نبینه دیگه اشکمون داشت در میاومد ولی از زور پر رویی طاقت می آوردیم .
بعد از یه دور دیگه آقا اویس رفت تو کانکس و یه چیزی با خودش آورد با خودم گفتم این یکی رو دیگه خدا بخیرش کنه .
می خواستیم از جلوش رد بشیم که صدا زد ... وایسید .
ما هم وایسادیم و اون اومد جلو مون و گفت : می خواستم تا ظهر اذیتتون کنم ولی قرآن به دادتون رسید.
یه استخاره زدم و از قرآن کمک خواستم .
سوره مریم اومد و از معنی آیه فهمیدم که بهتره ببخشمتون .
سوره مريم أيه 58 :اولئک الذین انعم الله علیهم من النبین من ذریته ءادم وممن حملنا مع نوح ومن ذریته ابراهیم و اسرءیل وممن هدینا واجتبینا اذا تتلی علیهم....
(چون سجده دارد تا آخر نمیگم)
(اینان از ذکریا تا ادریس که اصافشان یادشدهمان رسولانی هستند که از میان همه ی اولاد آدم واولاد آنان که با نوح بر کشتی نشاندیم واولاد ابراهیم ویعقوب ودیگر کسان که هدایت کرده وبر گزیدیم آنهارا به لطف وانعام خودمخصوص گردانیدیم حال آنها در بندگی چنان است که هر گاه آیات رحمت ما بر آنها تلاوت شود با گریه وشوق ومحبت روی اخلاص بر خاک نهند).....
بعد هم سجده کردیم و همه چیز به خوبی تموم شد فقط تا یه هفته هیچ کدوم نمی تونستیم راه بریم ....
بعدآ که با آقااویس بیشتر رفیق شدیم می گفت : از اول جنگ تا حالا کسی نتونسته اون جوری (یک ساعت سخنرانی )اون رو سر کار بزاره .....
التماس دعا

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 23:9  توسط منتظر آقا  | 

نگهبان شب ... شهردار روز

چندروزی از عمليات والفجر ۸ (زمستون ۶۴) گذشته بود .صدام هم اساسی قاطی کرده بود .چون اومد بود ايران رو بگيره حالا يه شهرش رو هم از دست داده بود . اون هم چه شهری ... ْ فاو ْ که از نظر صدور نفت و پتروشیمی خیلی اهمیت داشت .... اون برای عقب روندن بچه ها هر کاری تونست کرد بقول بچه ها هیچی کم نذاشت . از بمب خوشه ای و توپ فرانسوی و هواپیما پرونی و حملات شبانه و .... تا بمب شیمیایی حتی تو ی شب .....
یه گروهان از گردان ما هم شرف حضور تو این عملیات رو داشت . تو این بین من هم یه فیضکی بردم .
بچه های ما توی فاو توی یه ساختمونی که شبیه اداره بود مستقر شده بودند یعنی روزها برای کار (انفجارات وخرابکاری) می رفتن بیرون و شبها هم برای خواب واستراحت می اومدن ْ اداره ْ ....(جالب بود نه ) .
چون احتمال حمله شیمیایی تو شب هم بود ( چند مورد دیده شده بود) مجبور بودیم شبها هم نوبتی نگهبانی می دادیم .

و اما بشنوید حدیث نگهبانی رو اززبان نگهبان شب .


شب اولی که قرار شد نگهبانی بدیم تو روزش من خیلی خودم رو خسته کرده بودم (البته نه اینکه کار مهمی کرده باشم ....بالاخر بچه بودیم ... اگه یه قول دوقول هم بازی می کردم باز خسته می شودم ).
یکی از بچه ها یه لیست درست کرد که از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح یک ساعت یک ساعت .
اسم منو نوشته بود ساعت ۱۲الی ۱ .
رفتم گفتم : بچه ها من خوابم میاد یا منو بی خیال شید یا ساعت پست منو عوض کنید .
حاج امیر گفت : این صحبتها نیست بچه هاهمه خسته اند اگه می خوای جاتو با یکی عوض کن تازه نمی خوای که قدم رو بری که فقط بیدار باش و اگه خبری شد بقیه رو بیدار کن ... باشه.
بعد برگشت به بقیه بچه ها گفت : هرکس نفر بعدیش رو بشناسه که وقتی پستش تموم شد اون رو بیدار کنه وهر کی هم که سر پست بخوابه فردا شهردار شهر فاوه .
و همه زدن زیر خنده ....
بعدش هرکس یه پتو برداشت و رفت بخوابه . علی موند وحوضه اش .
حالا ساعت چنده : ساعت یازده ونیمه .
در عرض کمتر از سوت ثانيه آواز خوش خور پوف طنين انداز شد .
البته تک توک بچه ها بيدار بودن ولی همين که ساعت شد ۱۲ همه از خوف خدا غش کردن .
به پلکام انگار وزنه های ۲۰تنی آويزون کرده بودن هر کاريش می کردم بيشتر از يه ميلی متر بالا تر نمی رفت (اونجا رضازاده رو می خواست ).
يه بار رفتم صورتم رو آب زدم ولی اون هم بيشتر از ۲دقيقه کار نکرد .حتی صدای توپ فرانسوی ها هم که اطراف مون می خورد کار ساز نشد .
يه لحظه چشمام رفت رو هم و لحظه بعد ديدم هادی بالا سرم و ميگه پاشو نمازت داره قضا ميشه با خودم گفتم اه چه زود صبح شد (اگه می دونستم اینقدر زود صبح میشه تا صبح بیدار می موندم).
سر صبحونه یکی حرف انداخت که دیشب کی جای اون پست داده .
یکی دیگه هم گفت :کسی هم منو بیدار نکرد خدا خیرش بده .
خلاصه پرسون پرسون رسیدن به من .
من هم که نیشم تا بناگوش باز بود تا خواستم چیزی بگم همه زدن زیر خنده ....
حاج امیر هم گفت : خسته نباشی امروز کلید شهر تحویل شما ست .
با خودم گفتم مسئله ای نيست باز ارزششو داشت تا صبح همه تخت خوابيديم .
تو طول روز هم بچه ها هستن وکمک ميکنن.
وظايف شهردار به قرار زير بود :
۱-ماندن و نرفتن همراه بچه جهت کار
۲- تميز کردن محل سکونت از صبح تا شب
۳- فرا هم آوردن غذای روزانه وشبانه
۴- پای بی سيم ماندن و گوش به زنگ بودن
۵- پر کردن والر از نفت
۶- تهيه آب خوردن برای همه
۷-شستن ظروف صبحانه . نهار و شام
و ...
شانس من اون روز هم همگی رفتن سر کار و من مجبور شدم تنهايی همه کار ها رو بکنم.
اول صبح شارژ بودم و هر چی به ظهر نزديکتر می شد کار خسته کننده می شد .
ظهر که شد بچه ها برای نهار اومدن . من هم نهار آماده کرده بودم (منظور از آماده کردن غذا این بود که باید قابلمه بدست ۴کیلومتر بری پشتیبانی لشکر وبا غذا برگردی)
بچه ها که نهار خوردن انگاری ( دور ازجونشون ) سم خوردن . هرکدوم یه طرف غش کرد.
و یه تپه کاسه بشقاب مون برای من. حالا کی حال داره ظرف بشوره ...
بعد از ظهر ديگه کار زيادی نبود فقط تر وتميز می کردم وبقول خانمها به فکر شام باشم .
...... بحر حال اون روز گذشت . شب بچه ها می خواستند دوباره ليست نگهبانارو بنويسن که يکی گفت همون ليست ديشبی خوبه . من سريع پريدم وسط و گفتم جای من رو عوض کنيد.
اما بچه ها می گفتن توکه می خوای بخوابی برات چه فرقی می کنه .
من هم می گفتم ديگه از اين خبرا نيست به شیکمتون صابون نزنیدو....
به هر ترتيبی که بود اون شب ساعت ۱الی ۲ نوبت من بود.
هيچی به هر حال خوب بود... خوابیدم وهنوز چشمم گرم نشده بود که بیدارم کردن .
نوبتم شده بود فقط یادمه که چشامو باز کردم و یکی گفت نوبتت ویه ساعت مچی و یه رادیو داد به من و رفت . من هم سرمو گذاشتم که بخوابم دوباره اومد وگفت : شهردار میشی ها.
این وکه گفت از جا پریدم و نشستم .
با خودم گفتم فقط باید بو بکشم دیگه پس همین جا می شینم بو می کشم .
کم کم دوباره خواب اومد سراقم . من هم راديو رو گذاشتم درگوشم و به خيال اينکه نمی خوابم گرفتم تخت خوابيدم تا صبح بقيه هم خوش به حالشون شد .
فردا سر صبحونه همه نگاه ها بطرف من بود من هم فقط يه لبخند تلخ می زدم .
خلاصه اون روز هر کی من رو می ديد شيکمشو می گرفت و می خنديد .شده بودم جک جديد .
هر کی می خواست مزه بريزه می گفت حيدر باز جای همه پست داده ...
يه بنده خدا تازه اومد بود منطقه هنوز تو باغ نبود اين حرفها رو که می شنيد راستی راستی خيال کرده بود من جای همه نگهبانی می دم . آقا گير داده بود که حتمآ بيدارش کنم ...
اتفاقآ شب سوم این بنده جاش بعد از من بود . نمی دونيد چقدر به من می گفت حتمآ بيدارش کنم . می گفت برادر حيدر می دونم که يک شب بيداری برابر است با هزار شب عبادت و اينکه چشم کسی که در راه خدا بيدار باشه آتش جهنم رو نمی بينه و....
کمی مونده بود بهش بگم بابا بيا جای من نگهبانی بده .
از شانس بد من شب سوم هم خواب خوشی داشتيم .
حالا دوتا دعوا داشتیم یکی بچه های که قبل من بیدار بودن احساس می کرد به اونها ظلم شده ویکی این جدیده که خیال می کرد من جای اون نگهبانی دادم (البته اولی شوخی بود ).
آقا مگه این دومی رضایت می داد چقدر قسم خوردم که بابا بخدا خوابیدم .تازه بعدش بدتر بود .
این دفع گیر داده بود بخاطر اینکه خادم الحسین باشی این کار رو می کنی ....
خلاصه همين جور روز ها و شبها پشت سرهم به سابقه شهردار فاو اضافه می شد تا اينکه نمی دونم شب چهارم بود يا پنجم که عزمم رو جزم کردم که از اين سمت برای هميشه کناره گيری کنم .
با خودم قرار گذاشتم که هر جوری که شده اون شب بيدار بمونم ...
اینجاش باحاله
اون شب بايد ساعت ۲الی ۳ پست می دادم و هادی که داداش صيغه ای خودم بود نوبتش بعد از من بود . اون شب خوابيدم و ميزون يک ساعت پست دادم بعد هم هادی رو بيدار کردم و رفتم خوابيدم .
فردا باز سر صبحوبه تمام نگاه ها به طر ف من بود . من هم از ته دل خنديدم و گفتم : نه ديگه من شهردار نيستم که همه به هم گفتند چرا هستی !!!!!!
گفتم من ديشب کامل يک ساعت نگهبانی دادم .
حسن گفت يک ساعت نه نيم ساعت نگهبانی دادی ....
هر چی گفتم مقبول نیفتاد . حسن گفت خیلی زرنگی . چقدر به خودت زحمت دادی فکر کنی ساعت رو بکشی جلو !!!!
به هر صورت سابقه مون خراب بود وهر کی این کارو کرده بود نیتش خیر بود .
اون روز هم کلید شهر دست من بود .
داشتم ظرفهای صبح رو می شستم که هادی اومد و می خواست کمکم کنه بهش گفتم من دیگه عادت کردم زیاد سخت نیست .
هادی گفت : من می دونم کی ساعت رو کشیده بود جلو .
گفتم : کی
خندید و گفت : خودم
من هم خندیدم و اون روز یه دستیار هم داشتم
اون روز اصلآ خسته نشودم و بر عکس کلی هم حال کردم ..............................................
سال بعد همون موقع ۲۰روز از شهادت هادی گذشته بود.
(هادی هم سن خودم بود انشاءالله بعدآ راجع بش حتمآ می نویسم )
یادش بخیر .
برای شادی روحش صلوات

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 23:5  توسط منتظر آقا  | 

جشن پتو
شب جمعه بود من با هادی و جليل و اکبر و سيد محسن رفته بوديم حسينيه لشکر ....
نماز که تموم شد طبق هر شب جمعه دعا کميل خونديم (اون موقع گردان تخريب حسينيه نداشت و ما برای نماز ونهارو شام می رفتيم حسينيه لشکر ) بعد از خوردن شام تو حسينيه نشسته بوديم وحرف می زديم که آقا محمود و رضا هم به جمع مون اضافه شدند ( اون موقع ماها همگی دور وبره چهارده پونزده يا فوقش شونزده سال بيشتر نداشتيم ولی آقا محمود حدود سی يا سی ودو سال سن داشت وآدم خوش صحبت و شوخی بود ) خلاصه با اضافه شدن آقا محمود به جمع مهد کودکی يا باب شوخی باز شد (بيشتر بچه های گردان تخريب کم سن وسال بودن بخاطر همين هم بچه های گرادن های ديگه به گردان ما می گفتن مهدکودک ) خلاصه چند ساعت به شوخی وخنده گذشت وما ديگه حسينيه رو گذاشته بوديم رو سرمون و ديگه هیچ کس تو حسینییه نمونده بود ماهم نگاه کردیم دیدیم بجز ما دیگه کسی اونجا نیست جمع و جور کردیم بریم گردان .
تو راه هم که يه مسير يک کيلو متری بود شوخی و خنده ادامه داشت وگلاب به روتون يه توقف هم برای توالت ورفع حاجت داشتيم به گردان که رسيديم بچه ها اشاره کردن که بريم سوله آخر
اين به اون معنی بود که شادی ما ميره که به يه جشن تبديل بشه ( راجع به جشن بعدا می فهميد) حالا ديگه ساعت ۱۲ شده بود واکثر سوله های گردان هم چراغاشون خاموش بود آقا محمود هم داشت خدا حافظی می کرد که به صدبهونه کشونديمش به طرف سوله آخر (البته خودش هم می دونست ما چه قصدی داريم ولی اصلا به روی خودش هم نياورد شاید پیش خودش می گفت بذار خوش باشن) به سوله که رسيديم همه لبخندا تا بنا گوش کشيده شده بود و آقا محمود هم هنوز می خنديد . وارد سوله شديم و بچه ها نخواستن وقت رو تلف کنند و کار آقا محمود رو زود راه بندازن ... يکی ازبچه ها پتوی مخصوص جشن رو سريع رو سر آقا محمود انداخت و بعد از اون مشت ولگد بود که نثار آقامحمود می شد آقامحمود هم خودش رو زير پتو جمع کرده بود و سرو کله خودشو با دستاش پوشونده بود ما هم تا جا داشت زديم ... زديم ... زديم ...
کم کم دادوفرياد ها مون ريتم سينه زنی به خودش گرفت برای خودمون شور می داديم و توسروکله آقا محمود می کوبيديم .
يه مرتبه يکی از بچه ها گفت : از سمت کانکس فرماندهی يه جیپ داره با سرعت مياد به طرفه ما ... آقا مارو می گی که چی کار کنيم چی کار نکنيم ... همين جور مونديم .
اول خواستيم فرار کنيم ولی خيلی دير شده بود يه دفع بدون اين که کسی چيزی بگه هرکس رفت يه گوشه نشست وحالت غم به خودش گرفت .
(حالا از اين به بعدش جالب می شه )
جیپ اومد درست جلوی در سوله و نور چراغاش تابيد تو سوله وهمه جا روشن شد . آقا اويس بود (معاون گردان ) اومد دودستش رو گذاشت رو چار چوب در سوله و يه نگا به همه ما کرد ما هم زير چشی نگاه می کرديم ومنتظر بوديم که می خواد چی بگه ....همه ساکت بودن .
آقا اویس گفت: پاشید برید تو چادر ها تون .
کسی از جاش تکون نخورد وبا کمی تاخیر هادی گفت : برای سلامتی امام صلوات .
وهمه باهم یه صلوات کم جون فرستادیم و باز همون سر جامون نشسته بودیم .
آقا اویس هم که وضع رو این جوری دید رفت جیپ رو خاموش کرد و اومد جلوی در سوله نشست و شروع کرد به صحبت .
اول نزدیک به ۱۰ الی ۱۵ دقیقه قرآن خوند بعد هم شروع کرد به تفسیر سوره های که خونده بود.
ابتدا صحبتهاش راجع به حفظ تعادل در هر چیز و دوری کردن از افراط وتفریط بود .
که بعد به معنویت ربطش داد و این که نباید در معنویت هم زیاده روی کرد .
که چرا ما هر شب برای دعا و راز و نیاز به اون جا می ریم .
(مثل اینکه شبهای قبل بچه های دیگه می اومدن اون جاو شب زنده داری می کردن و اون جا هر شب دعا و نماز شب برقار بوده که ما یا حداقل من روحم هم خبر نداشت )
بنده خدا آقا اویس هم خیال می کرد که ما هم داشتیم عزاداری می کردیم .
خلاصه بعداز یک ساعت وخورده ای نصیحت به گفت التماس دعا و رفت .
بعداز رفتن آقا اویس من دیدم که هادی خواب خواب وسید محسن هم در حال چورت .
خوب که آقا اویس دور شد همه يه نگاه به هم کرديم وبعد يه شيکم سير خنديديم ...

ادامه دارد
2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 23:3  توسط منتظر آقا  | 

انفجار اطلاعات شهيد سيد مرتضي آويني

   انفجار اطلاعات‌! نمي‌دانم‌ چرا من‌ از اين‌ تعبير آنچنان‌ كه‌ بايد نمي‌ترسم‌ و حتي‌ چه‌ بسا مثل‌ كسي‌ كه‌ ديگر صبرش‌ تمام‌ شده‌ است‌ از فكر اينكه‌ جهان‌ به‌ سرنوشت‌ محتوم‌ اين‌ عصر نزديك‌تر مي‌شود خوشحال‌ مي‌شوم‌. نيچه‌ خطاب‌ به‌ فيلسوفان‌ مي‌گويد:«خانه‌هايان‌ را در دامنه‌هاي‌ كوه‌ آتشفشان‌ بنا كنيد» و من‌ همة‌ كساني‌ را كه‌ در جست‌وجوي‌ حقيقتند مخاطب‌ اين‌ سخن‌ مي‌يابم‌. «گريختن‌» مطلوب‌ طبع‌ كساني‌ است‌ كه‌ فقط‌ به‌ عافيت‌ مي‌انديشند و اگر نه‌، مرگ‌ يك‌ بار، زاري‌ هم‌ يك‌ بار.

دهكدة‌ جهاني‌ واقعيت‌ پيدا خواهد كرد، چه‌ بخواهيم‌ و چه‌ نخواهيم‌. اين‌ حقيقت‌ تنها ما را كه‌ شهروندان‌ مطيعي‌ براي‌ اين‌ دهكدة‌ بزرگ‌ نيستيم‌ مضطرب‌ نمي‌دارد و بلكه‌ غرب‌ را هم‌ چه‌ بسا بيش‌تر از ما به‌ اضطراب‌ مي‌اندازد. ما شهروندان‌ مطيعي‌ براي‌ دهكدة‌ جهاني‌ نيستيم‌؛ اين‌ سخن‌ نياز به‌ كمي‌ توضيح‌ دارد.

شهروند مطيع‌ كسي‌ است‌ كه‌ وجود فردي‌اش‌ مستحيل‌ در جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ پيرامون‌ او وجود دارد. اعتراضي‌ ندارد. استدلال‌هاي‌ رسمي‌ را مي‌پذيرد و در صدق‌ گفتار سياستمداران‌ ترديد روا نمي‌دارد. تا آنجا تسليم‌ قوانين‌ محلي‌ است‌ كه‌ عدالت‌ را نه‌ قبلة‌ قانون‌، كه‌ تابع‌ آن‌ مي‌بيند. به‌ آنچه‌ فرا مي‌خوانندش‌ روي‌ مي‌آورد و از آنچه‌ باز مي‌دارندش‌ پرهيز مي‌كند. دروازه‌هاي‌ گوش‌ و چشم‌ و عقلش‌ براي‌ پيام‌هاي‌ پرو پاگاندا باز است‌ و مثلاً در ايران‌ خودمان‌ وقتي‌ مي‌شنود كه‌ «بانك‌ فلان‌، بانك‌ شماست‌»، باور مي‌كند و پولش‌ را در بانكي‌ انبار مي‌كند كه‌ جايزة‌ بيش‌تري‌ مي‌دهد... و از اين‌ قبيل‌. و خوب‌! دهكدة‌ جهاني‌ هم‌ براي‌ آنكه‌ سر پا بماند به‌ شهروندان‌ مطيعي‌ نياز دارد كه‌ سرشان‌ در آخور خودشان‌ باشد.

در آغاز دهة‌ هشتاد ميلادي‌ واقعة‌ بسيار شگفت‌آوري‌ در كرة‌ زمين‌ روي‌ داد كه‌ غرب‌ را از خواب‌ غفلتي‌ كه‌ به‌ آن‌ گرفتار آمده‌ بود خارج‌ كرد. در نقطه‌اي‌ از كرة‌ زمين‌ كه‌ يكي‌ از غلامان‌ خانه‌ زاد كاخ‌ سفيد حكومت‌ مي‌كرد، ناگهان‌ ميليون‌ها نفر از مردم‌ از خانه‌ها بيرون‌ ريختند و فارغ‌ از ملاحظات‌ و معادلات‌ غريزي‌ مربوط‌ به‌ حفظ‌ حيات‌، سينه‌ در برابر گلوله‌ها سپر كردند و ارتشي‌ هم‌ كه‌ ده‌ها ميليارد دلار خرج‌ آن‌ شده‌ بود به‌ انفعالي‌ گرفتار آمد كه‌ چاقو در برابر دستة‌ خويش‌ دارد: چاقو دسته‌اش‌ را نمي‌برد. مردم‌ چه‌ مي‌خواستند؟ عجيب‌ اينجاست‌. مردم‌ چيزي‌ مي‌خواستند كه‌ هرگز با عقل‌ حاكم‌ بر دنياي‌ جديد جور در نمي‌آمد: حكومت‌ اسلامي‌. نمونه‌اي‌ هم‌ كه‌ براي‌ اين‌ حكومت‌ سراغ‌ داشتند به‌ سيزده‌ قرن‌ پيش‌ باز مي‌گشت‌. مردم‌ ايران‌ اين‌ «پيام‌» را از كدام‌ راديو و تلويزيون‌، فيلم‌ و يا تئاتري‌ گرفته‌ بودند؟ اين‌ پرسشي‌ بود كه‌ غرب‌ نمي‌توانست‌ به‌ آن‌ جواب‌ گويد. مهم‌ نيست‌ كه‌ غرب‌ اين‌ نوع‌ حركت‌هاي‌ اجتماعي‌ را چه‌ مي‌نامد: بنيادگرايي‌، ارتجاع‌ و يا هر چيز ديگر... مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ واقعه‌ نشان‌ داد «حصارهاي‌ اطلاعاتي‌ قابل‌ اعتماد نيستند.»

ببينيد! واقعة‌ شگفت‌آوري‌ كه‌ رخ‌ داده‌ بود اين‌ بود كه‌ غرب‌ ناگهان‌ خود را نه‌ با كشور جشن‌ هنر شيراز و آربي‌ و آوانسيان‌ و «اسرار گنج‌ درة‌ جني‌» و «دايي‌ جان‌ ناپلئون‌» و جشن‌هاي‌ دو هزار و پانصد ساله‌ و فريدون‌ فرخزاد... كه‌ با كشور سيدمجتبي‌ نواب‌ صفوي‌ و حاج‌ مهدي‌ عراقي‌ روبه‌ رو يافت‌. و انقلاب‌ اسلامي‌ در داخل‌ مرزهاي‌ «سپهر اطلاعاتي‌» غرب‌ روي‌ داد، در يك‌ جزيرة‌ ثبات‌. و پيروز هم‌ شد.

مهم‌ اينجاست‌ كه‌ واقعه‌اي‌ نظير اين‌ باز هم‌ در هر نقطة‌ ديگري‌ از جهان‌ مي‌تواند روي‌ دهد. من‌ شهر دوشنبه‌ را پيش‌ از آنكه‌ به‌ تسخير رحمان‌ نبي‌اف‌ و ارتش‌ سرخ‌ در آيد ديده‌ بودم‌. در آنجا با روشنفكراني‌ اشنا شدم‌ كه‌ تو گويي‌ از زمان‌ سامانيان‌ آمده‌ بودند و در نماز جمعه‌ در صف‌ نمازگزاراني‌ ايستادم‌ كه‌ خارج‌ از اتمسفر رسانه‌هاي‌ گروهي‌ و در عصر ابوحنيفه‌ مي‌زيستند. و هم‌ اكنون‌ مگر در شرق‌ اروپا و در ميان‌ مسلمانان‌ حوزة‌ بالكان‌ چه‌ مي‌گذرد؟ تصويري‌ كه‌ در مجلة‌ «سوره‌»(1) چاپ‌ كرديم‌ بسيار گوياست‌: جواني‌ با گيسوان‌ بلند و عينك‌ رمبويي‌ پيشاني‌بندي‌ بسته‌ است‌ كه‌ روي‌ آن‌ نوشته‌:«ا... اكبر، جهاد». و اين‌ واقعه‌ در ميان‌ مرزهاي‌ كنترل‌ شدة‌ سپهر اطلاعاتي‌ غرب‌ روي‌ داده‌ است‌؛ و مگر جايي‌ در كرة‌ زمين‌ هست‌ كه‌ بيرون‌ از اين‌ مرزها باشد؟

دهكدة‌ جهاني‌ واقعيت‌ پيدا كرده‌ است‌، چه‌ بخواهيم‌ و چه‌ نخواهيم‌، و ماهواره‌ها مرزهاي‌ جغرافيايي‌ را انكار كرده‌اند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ گرگوار سامسا در آن‌ چشم‌ باز كرده‌ است‌. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ مردمانش‌ صورت‌ مسخ‌ شدة‌ «كرگدن‌»هاي‌ اوژن‌ يونسكو را پذيرفته‌اند. همان‌ دهكده‌اي‌ كه‌ مردمانش‌ «در انتظار گودو» هستند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ مردمان‌ را به‌ يك‌ صورت‌ واحد قالب‌ مي‌زنند و هيچ‌ كس‌ نمي‌تواند از قبول‌ مقتضيات‌ تمدن‌ تكنولوژيك‌ سر باز زند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ بر سر ساكنانش‌ آنتن‌هايي‌ روييده‌ است‌ كه‌ يكصد و پنجاه‌ كانال‌ ماهواره‌ها را مستقيماً دريافت‌ مي‌كنند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ روبوت‌ها عاشق‌ يكديگر مي‌شوند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ «ترميناتور دو»(2) به‌ سي‌ سال‌ قبل‌ باز مي‌گردد و خودش‌ را از بين‌ مي‌برد. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ «بت‌ من‌» و «ژوكر» با هم‌ مبارزه‌ مي‌كنند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در تلويزيون‌هايش‌ دختران‌ شش‌ ساله‌ را آموزش‌ جنسي‌ مي‌دهند، همان‌ دهكده‌اي‌ كه‌ در آن‌ گوسفندهايي‌ با سر انسان‌ و انسان‌هايي‌ با سر خوك‌ به‌ دنيا مي‌آيند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ تابلوي‌ «مسيح‌ از وراي‌ ادرار» ماه‌ها توجهات‌ همة‌ رسانه‌هاي‌ گروهي‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كند. اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ دويست‌ و چهل‌ و شش‌ نوع‌ تجاوز جنسي‌ رواج‌ دارد... اما عجيب‌ اينجاست‌ كه‌ باز هم‌ اين‌ همان‌ دهكده‌اي‌ است‌ كه‌ در زير آسمانش‌ بسيجيان‌ رمل‌هاي‌ فكه‌ زيسته‌اند، همان‌ دهكدة‌ جهاني‌ كه‌ در نيمه‌ شب‌هايش‌ ماه‌، هم‌ بر كازينوهاي‌ «لاس‌ و گاس‌» تابيده‌ است‌ و هم‌ بر حسينية‌ «دو كوهه‌» و گورهايي‌ كه‌ در آن‌ بسيجيان‌ از خوف‌ خدا و عشق‌ به‌ او مي‌گريسته‌اند. دنياي‌ عجيبي‌ است‌، نه‌؟

بيش‌ از يك‌ قرن‌ است‌ كه‌ علي‌الظاهر هيچ‌ تمدني‌ بجز تمدن‌ غرب‌ در سراسر سيارة‌ زمين‌ وجود ندارد. همه‌ جا در تسخير اين‌ صورت‌ از حيات‌ بشري‌ است‌ كه‌ تمدن‌ غرب‌ با خود به‌ ارمغان‌ آورده‌ است‌. هيچ‌ يك‌ از امم‌ عالم‌ نتوانسته‌اند نه‌ در زبان‌، نه‌ در فرهنگ‌، نه‌ در معماري‌، نه‌ در حيات‌ اجتماعي‌ و نه‌ در زندگي‌ فردي‌، خود را از تأثيرات‌ تمدن‌ غرب‌ دور نگاه‌ دارند. و اكنون‌ كه‌ با وجود ماهواره‌ها، مرزهاي‌ جغرافيايي‌ نيز انكار شده‌ است‌ و آينة‌ جادو در يكايك‌ خانه‌هاي‌ اين‌ دهكدة‌ به‌ هم‌ پيوستة‌ جهاني‌ نفوذ كرده‌ است‌، عقل‌ سطحي‌ چنين‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ ديگر هيچ‌ چيز نمي‌تواند حكومت‌ جهاني‌ مفيستوفلس‌(3) را حتي‌ به‌ لرزه‌ بيندازد، چه‌ رسد به‌ آنكه‌ آن‌ را به‌ انقراض‌ بكشاند. اما چنين‌ نيست‌.

ميلان‌ كوندرا در كتاب‌ «هنر رمان‌» از تناقض‌هايي‌ خاص‌ اين‌ آخرين‌ دوران‌ تمدن‌ غرب‌ نام‌ مي‌برد كه‌ آنها را «تناقض‌هاي‌ پايانه‌اي‌»(4) مي‌خواند. مثالي‌ كه‌ او مي‌آورد مي‌تواند پردة‌ ابهام‌ از اين‌ تعبير به‌ يك‌ سو زند:

در طي‌ عصر جديد، عقل‌ دكارتي‌ همة‌ ارزشهاي‌ به‌ ارث‌ رسيده‌ از قرون‌ وسطي‌ را، يكي‌ پس‌ از ديگري‌ تحليل‌ مي‌برد. اما، در زمان‌ پيروزي‌ تام‌ و تمام‌ عقل‌، اين‌ عنصر غيرعقلي‌ محض‌ (قدرتي‌ صرفاً در پي‌ خواست‌ خويشتن‌) است‌ كه‌ بر صحنة‌ جهان‌ تسلط‌ خواهد يافت‌، زيرا ديگر هيچ‌ نظامي‌ از ارزشهاي‌ مقبول‌ همگان‌ وجود ندارد كه‌ بتواند مانع‌ پيشروي‌ آن‌ شود.(5)

اگر واقع‌گرا باشيم‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ را يكي‌ از ترمينال‌هايي‌ خواهيم‌ يافت‌ كه‌ ذات‌ پارادوكسيكال‌(6) غرب‌ در آن‌ ظهور يافته‌ است‌. نمي‌دانم‌ شما جنگ‌ كويت‌ را چگونه‌ تفسير مي‌كنيد، اما من‌ در آن‌ يك‌ تناقض‌ مي‌يابم‌؛ تناقضي‌ كه‌ شاخك‌هاي‌ حس‌ ششم‌ بسياري‌ از متفكران‌ غربي‌ ـ و از جمله‌ نوم‌ چامسكي‌(7)ـ آن‌ را دريافت‌. غرب‌ پيروزي‌ خود را در جنگ‌ كويت‌ در ميان‌ يك‌ حس‌ اضطراب‌ همگاني‌ جشن‌ گرفت‌ و اين‌ اضطراب‌، از جمله‌ در لوس‌ آنجلس‌، نشتري‌ شد كه‌ دمل‌ چركين‌ يك‌ اعتراض‌ واقعي‌ را تركاند.

غرب‌ ذاتي‌ پارادوكسيكال‌ دارد و اين‌ پارادوكس‌هاي‌ پايانه‌اي‌، سرنوشت‌ محتومي‌ هستند كه‌ تمدن‌ امروز به‌ سوي‌ آن‌ راه‌ مي‌سپرده‌ است‌. انفجار اطلاعات‌ از همين‌ ترمينال‌هايي‌ است‌ كه‌ تناقض‌ نهفته‌ در باطن‌ تمدن‌ امروز را آشكار خواهد كرد. وقتي‌ حصارهاي‌ اطلاعاتي‌ فرو بريزد و مردم‌ جهان‌ خواهند ديد كه‌ اين‌ دژ ظاهراً مستحكم‌ بنيان‌هايي‌ بسيار پوسيده‌ دارد كه‌ به‌ تلنگري‌ فرو خواهد ريخت‌. قدرت‌ غرب‌، قدرتي‌ بنيان‌ گرفته‌ بر جهل‌ است‌ و آگاهي‌هاي‌ جمعي‌ كه‌ انقلاب‌زا هستند به‌ يكباره‌ روي‌ مي‌آورند؛ همچون‌ انفجار نور. شوروي‌ نيز تا آنگاه‌ كه‌ فصل‌ فروپاشي‌اش‌ آغاز نشده‌ بود خود را قدرتمند و يكپارچه‌ نشان‌ مي‌داد و غرب‌ نيز آن‌ را همچون‌ دشمني‌ بزرگ‌ در برابر خويش‌ مي‌انگاشت‌. تنها بعد از فروپاشي‌ بود كه‌ باطن‌ پوسيده‌ و از هم‌ گسيختة‌ شوروي‌ آشكار شد.

اكنون‌ در غرب‌ همه‌ چيز با سال‌هاي‌ دهة‌ 1930 تفاوت‌ يافته‌ است‌. مردم‌ با اضطرابي‌ كه‌ از يك‌ عدم‌ اطمينان‌ همگاني‌ برمي‌آيد به‌ فردا مي‌نگرند. آنها هر لحظه‌ انتظار مي‌كشند تا آن‌ دژ اطلاعاتي‌ كه‌ موجوديت‌ سياسي‌ غرب‌ بر آن‌ بنيان‌ گرفته‌ است‌ با يك‌ انفجار مهيب‌ فرو بريزد و آن‌ روي‌ پنهان‌ تمدن‌ آشكار شود. براي‌ آنكه‌ رديف‌ منظم‌ آجرهايي‌ كه‌ متكي‌ به‌ يكديگر هستند فرو ريزد، كافي‌ است‌ كه‌ همان‌ آجر نخستين‌ سرنگون‌ شود. تمدن‌ها هم‌ پير مي‌شوند و مي‌ميرند و از بطن‌ ويرانه‌هاشان‌ تمدني‌ ديگر سر بر مي‌آورد. در آغاز، تمدن‌ با يك‌ اعتماد مطلق‌ به‌ قدرت‌ خويش‌ پا مي‌گيرد و هنگامي‌ كه‌ اين‌ احساس‌ جاي‌ خود را به‌ عدم‌ اعتماد بخشيد بايد دانست‌ كه‌ موعد سرنگوني‌ فرا رسيده‌ است‌.

و اما دربارة‌ خودمان‌. نبايد بترسيم‌. حصارها تا هنگامي‌ مفيد فايده‌اي‌ هستند كه‌ دزدان‌ شب‌رو بر زمين‌ مي‌زيند، اما آنگاه‌ كه‌ دزدان‌ از آسمان‌ فرود مي‌آيند، چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ حصارها اطمينان‌ كرد؟ پس‌ بايد از اين‌ انديشه‌ كه‌ حصارهايي‌ بتوانند ما را از شر ماهواره‌ها محفوظ‌ دارند بيرون‌ شد و «خانه‌ را در دامنة‌ آتشفشان‌ بنا كرد.» بايد در روبه‌ رو شدن‌ با واقعيت‌، به‌ اندازة‌ كافي‌ جرات‌ و شجاعت‌ داشت‌. غرب‌ چنين‌ است‌ كه‌ در عين‌ ضعف‌، بيش‌تر از هميشه‌ رجز مي‌خواند تا خود را در پناه‌ وهم‌ حفظ‌ كند. جنگ‌ كويت‌ چنين‌ بود و بنابراين‌، تنها اسيران‌ حصارهاي‌ توهم‌ را به‌ وحشت‌ دچار كرد نه‌ آنان‌ كه‌ ضعف‌ و پيري‌ اين‌ قداره‌ بند مفلوك‌ را در پس‌ اعمال‌ و اقوالش‌ مي‌ديدند. مي‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ خود ماهواره‌، در عالم‌ واقع‌، آن‌ همه‌ ترس‌ ندارد كه‌ طنين‌ اين‌ خبر در عالم‌ وهم‌:«ماهواره‌ دارد مي‌آيد.» طنين‌ اين‌ خبر تا آنجا هراسناك‌ است‌ كه‌ بسياري‌، از هم‌ اكنون‌ فاتحة‌ همه‌ چيز را خوانده‌اند: هويت‌ ملي‌، اخلاق‌، زبان‌ فارسي‌... چنان‌ كه‌ پيش‌ از آمدن‌ تلويزيون‌ نيز سخناني‌ چنين‌ در افواه‌ بود.

ماهواره‌ مظهر آن‌ پيوستگي‌ جهاني‌ است‌ كه‌ تمدن‌ جديد انتظار مي‌برده‌ است‌. آمريكا نيز مظهر آن‌ ارادة‌ جمعي‌ است‌ كه‌ همراه‌ با بشر جديد پيدا شده‌ و در جست‌ و جوي‌ قدرت‌ و استيلا، توسعه‌ و اطلاق‌ يافته‌ است‌. «استيلا» و «ولايت‌» هم‌ ريشه‌ هستند و اگر بعضي‌ از محققان‌ استيلاي‌ غرب‌ را بر عالم‌ «ولايت‌ طاغوت‌» خوانده‌اند، تعبيري‌ را مي‌جسته‌اند كه‌ بتواند مفاهيم‌ جديد را در حوزة‌ معرفت‌ ديني‌ معنا كند؛ و چه‌ تعبير درستي‌ يافته‌اند. غرب‌، از همان‌ آغاز، غايتي‌ مگر بر پايي‌ يك‌ حكومت‌ جهاني‌ نداشته‌ است‌ و هم‌ اكنون‌ نيز چه‌ آنان‌ كه‌ از حاكميت‌ ماهواره‌ها به‌ وحشت‌ افتاده‌اند و چه‌ آنان‌ كه‌ مشتاقانه‌ چنين‌ روزي‌ را انتظار مي‌برند، هر دو، حاكميت‌ ماهواره‌ها را با حاكميت‌ جهاني‌ غرب‌ يكسان‌ گرفته‌اند؛ و هر دو اشتباه‌ مي‌كنند.

avinee

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 22:40  توسط منتظر آقا  | 

ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ شهيد سيد مرتضي آويني

نشريات‌ جديدي‌ كه‌ اين‌ روزها از هر گوشه‌ و كنار مي‌رويند ريشه‌ در خاك‌ واحدي‌ دارند و آن‌ «ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌» است‌. مشخصة‌ اصلي‌ ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ آن‌ است‌ كه‌ خود را به‌ سخيف‌ترين‌ گرايش‌ها و سليقه‌هاي‌ روز فروخته‌ است‌ و روي‌ به‌ ابتذال‌ آورده‌ و براي‌ جلب‌ مشتري‌ دست‌ به‌ همان‌ كارهايي‌ مي‌زند كه‌ پاتوق‌هاي‌ كنار خياباني‌ مي‌زنند: گزارش‌هاي‌ داغ‌، مصاحبه‌هاي‌ تنوري‌، دانستني‌هاي‌ سرپايي‌، اطلاعات‌ ساندويچي‌، تيترهاي‌ بودار، جدول‌هاي‌ خوشمزه‌، مسابقات‌ هوس‌انگيز ... و خلاصه‌ انواع‌ مطالب‌ براي‌ انواع‌ سليقه‌ها!
ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ ناگزير است‌ كه‌ بنيان‌ كار خويش‌ را بر ضعف‌هاي‌ بشر امروز بگذارد و از ترشح‌ بزاق‌ خوانندگان‌ ارتزاق‌ كند، و حتي‌ اگر اجازه‌ دهند هيچ‌ ممانعتي‌ براي‌ سوء استفاده‌ از غرايز جنسي‌ مردان‌ و هوس‌ جلوه‌فروشي‌ در زنان‌، سرِ راه‌ خويش‌ نمي‌بيند و خود را به‌ آب‌ و آتش‌ مي‌زند تا راهي‌ به‌ قلب‌هاي‌ مريض‌ پيدا كند و نقبي‌ به‌ جيب‌ها بزند.
عموم‌ انسان‌ها ميان‌ منطق‌ حس‌ و منطق‌ عقل‌ و منطق‌ دين‌ كه‌ مبتني‌ بر فطرت‌ است‌ سرگردانند و اين‌ سرگرداني‌، قلمرو حاكميت‌ ليبراليسم‌ است‌. طبيعت‌ انسان‌ در وهلة‌ اول‌ متمايل‌ است‌ به‌ آب‌ و رنگ‌ و تنوع‌ و نيست‌ انگاري‌، و حرفه‌اي‌ها تلة‌ خويش‌ را درست‌ در همين‌ جا مي‌گسترانند، و البته‌ فراتر از هر چيز، اين‌ مقتضاي‌ تمدن‌ غرب‌ است‌ كه‌ بشر امروز از هر كار تلقي‌ سودانگارانه‌ و تاجرمآبانه‌ دارد. با اين‌ طرز تلقي‌، كار مطبوعاتي‌ متكي‌ بر بازار سنجي‌ است‌ و روزنامه‌نگاران‌ حرفه‌اي‌ پيش‌ از هر چيز بايد از يك‌ شمّ تجارتي‌ برخوردار باشند.
باز هم‌ اگر اين‌ نشريات‌ با توسل‌ به‌ اين‌ جاذبه‌هاي‌ سخيف‌ فقط‌ مشكل‌ سوددهي‌ و تيراژ خود را حل‌ مي‌كردند حرفي‌ نبود، ولي‌ كار به‌ همين‌ جا ختم‌ نمي‌شود. تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ اكنون‌ مانيفستِ يك‌ مبارزة‌ پنهان‌ سياسي‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ است‌. وجود و بقاي‌ انقلاب‌ به‌ دين‌ و دينداري‌ مردم‌ رجوع‌ دارد؛ پس‌ هر چه‌ بتواند انسان‌ را به‌ غفلت‌ بكشاند مي‌تواند اسباب‌ يك‌ مبارزة‌ سياسي‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ واقع‌ شود: از عكس‌هاي‌ فوتباليست‌هاي‌ حرفه‌اي‌ در آدامس‌هاي‌ بادكنكي‌ گرفته‌ تا دانستني‌هاي‌ علمي‌، ديدني‌هاي‌ توريستي‌ ... رمان‌هاي‌ عشقي‌ و پليسي‌ و ايدئولوژي‌هاي‌ سياسي‌؛ يعني‌ هر چه‌ بتواند بنيان‌ دينداري‌ را سُست‌ كند، في‌نفسه‌ مي‌تواند در خدمت‌ مبارزه‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ كه‌ بر اصل‌ «عينيتِ ديانت‌ و سياست‌» استوار است‌ واقع‌ شود. بنابر اين‌، غرب‌ براي‌ مبارزه‌ با انقلاب‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ حتماً روي‌ به‌ مقابلة‌ سياسي‌ و نظامي‌ بياورد؛ همه‌ چيز، مشروط‌ بر آنكه‌ بتواند مردمان‌ را از دين‌ غافل‌ كند، يك‌ سلاح‌ سياسي‌ است‌.
تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ يا «حرفه‌اي‌ كاري‌» چنين‌ توصيه‌ مي‌كند: بايد حرفه‌اي‌ نوشت‌، بايد در نشريه‌ به‌ همة‌ جريان‌ها به‌ يك‌ اندازه‌ سهم‌ داد، بايد همة‌ جريان‌ها را وارد گود كرد تا نشريه‌ تيراژ پيدا كند، به‌ سوددهي‌ برسد و از ورشكستگي‌ نجات‌ پيدا كند. بايد از همه‌ كس‌ و همه‌ چيز بنويسيد. كاري‌ به‌ محتوا نداشته‌ باشيد. براي‌ يك‌ روزنامه‌نگار نبايد بين‌ آمريكا و آفريقاي‌ مظلوم‌، بين‌ صهيونيسم‌ و فلسطين‌، بين‌ تئاتريست‌هاي‌ مذهبي‌ و غيرمذهبي‌، بين‌ شاعران‌ مسلمان‌ و لائيك‌ .... فرقي‌ وجود داشته‌ باشد؛ هر چه‌ بتواند فروش‌ داشته‌ باشد و جنجال‌ برپا كند مغتنم‌ است‌.
تيراژ و سوددهي‌ بزرگ‌ترين‌ معضل‌ نشريات‌ كنوني‌ است‌ و پُر روشن‌ است‌ كه‌ كمتر صاحب‌ امتيازي‌ مي‌تواند در برابر اين‌ استدلال‌ حسابگرانه‌ تاب‌ بياورد و تسليم‌ نشود. اگر نشريه‌اي‌ خود را فقط‌ در برابر ميزان‌ فروش‌ متعهد بداند، بدون‌ ترديد كارش‌ به‌ آنجا خواهد كشيد كه‌ هر تعهدي‌ را جز اين‌ نفي‌ كند. بنابر اين‌، وقتي‌ صاحب‌ امتياز نشريه‌اي‌ در برابر اين‌ تز تسليم‌ شد و كار را به‌ حرفه‌اي‌ها(!) سپرد، خواهد ديد كه‌ رفته‌رفته‌ نشريه‌اي‌ چون‌ «مفيد» كه‌ با صداقت‌ براي‌ كودكان‌ انتشار مي‌يافت‌ به‌ نشريه‌اي‌ چون‌ «آدينه‌» و يا «دنياي‌ سخن‌» ـ كه‌ اكنون‌ زاد و ولد كرده‌، تكثير شده‌اند ـ تبديل‌ مي‌شود. صاحب‌ امتياز نشرية‌ مفيد، اگر چه‌ خيلي‌ زود حيلة‌ حرفه‌اي‌ها را در نيافت‌، اما بالاخره‌ فهميد و كنار كشيد.
شعار «برخورد باز و آزاد» را ظاهراً ژورناليست‌هاي‌ حرفه‌اي‌ مي‌دهند، اما وقتي‌ خرشان‌ از پل‌ گذشت‌ اين‌ طرفي‌ها را ديگر به‌ بازي‌ نمي‌گيرند و حتي‌ مطالب‌ محله‌ را تا چند شماره‌ آماده‌ نگاه‌ مي‌دارند تا در برابر پرسش‌ها نيز جواب‌ داشته‌ باشند. دموكراسي‌ شعار آزادي‌ مي‌دهد، اما در عمل‌، با نهان‌ روشي‌ و سيستم‌هاي‌ كاملاً مخفي‌ جاسوسي‌ و شبكه‌هاي‌ گستردة‌ تبليغاتي‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ احدالناسي‌ آزادانه‌ بينديشد و آزادانه‌ انتخاب‌ كند. ولي‌ ما شعار ولايت‌ مي‌دهيم‌، اما در عمل‌ طوري‌ رفتار مي‌كنيم‌ كه‌ آنها شعارش‌ را مي‌دهند.
اكنون‌ بسياري‌ از صاحب‌ امتيازها با تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ فريفته‌ شده‌اند و بسياري‌ از نشريه‌ها به‌ دست‌ حرفه‌اي‌ كارها(!) افتاده‌ است‌. بزرگ‌ترهايشان‌ به‌ كوچك‌ترها توصيه‌ مي‌كنند:
راه‌ ما براي‌ نفوذ در مطبوعات‌ هموارتر از هر روز ديگري‌ است‌، اما در نظر داشته‌باش‌ كه‌ راهِ هموار، هوشياري‌ و مراقب‌ مي‌خواهد. براي‌ پايدار كردن‌ نفوذت‌ بايد به‌ اين‌ امور توجه‌ داشته‌ باشي‌. رابطة‌ عاطفي‌ و پيوند دوستي‌ با صاحب‌ امتياز را بيش‌ از پيش‌ تقويت‌ كن‌. من‌ با اين‌ شيوه‌ توانسته‌ام‌ با صاحب‌ امتيازهاي‌ سه‌ نشرية‌ هفتگي‌ تا مرز رابطة‌ خانوادگي‌ پيش‌ بروم‌.
پول‌ عامل‌ تعيين‌كننده‌اي‌ است‌ و تاكنون‌ توانسته‌ بسياري‌ از ايدئولوژي‌ها را در قلب‌ صاحبانش‌ بي‌رنگ‌ كند. پيش‌ از هر چيز سهم‌ ماهيانة‌ صاحب‌ امتياز را پرداخت‌ كن‌. تجربة‌ فلان‌ نشريه‌ به‌ ما ثابت‌ كرد كه‌ خيلي‌ها را مي‌توان‌ با پول‌ خريد. همة‌ صاحب‌ امتيازها تا قبل‌ از انتشار مجله‌ دلشان‌ براي‌ فرهنگ‌ كشورشان‌ مي‌سوزد. اما اولين‌ پارتي‌ حوالة‌ كاغذ وزارت‌ ارشاد كه‌ دستشان‌ رسيد و تفاوت‌ قيمت‌ دولتي‌ با بازار آزاد را كه‌ لمس‌ كردند (!) همه‌ چيز يادشان‌ مي‌رود. به‌ كادرهايي‌ كه‌ تربيت‌ مي‌كني‌ تز «حرفه‌اي‌كاري‌» را بياموز. من‌ با همين‌ تز توانسته‌ام‌ بسياري‌ از روزنامه‌نگاراني‌ را كه‌ بعد از انقلاب‌ وارد معركه‌ شده‌اند به‌ آدم‌هايي‌ لائيك‌ تبديل‌ كنم‌ و فلاني‌ها را كه‌ مي‌شناسي‌ به‌ استخدام‌ نشريه‌اي‌ در آوردم‌ كه‌ صاحب‌ امتيازش‌ يك‌ روحاني‌ است‌ ...
Avini

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 22:35  توسط منتظر آقا  | 

پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

انالله وانّااليه راجعون

 

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تيرماه شصت

روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني

doctorchamran

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 4:29  توسط منتظر آقا  | 

یک نامه

با محسن هم سنگر بودم.خيلی با هم رفيق بوديم.هر دوتامون توی گردان رزمی بوديم.محسن آرپيجی زن بود و من کمـکش.اون موقع خيلی تلاش کرديم که ما هم بريم برای ملاقات امام.اما قسمت نمی شد.آخرش تصميم گرفتيم که دوتايی يه نامه برای امام بنويسيم.نامه رو نوشتيم و از منطقه پست کرديم برای دفتر امام.درست فردای روزی که نامه رو پست کرديم اعزام شديم به خط.

روز دوم يا سوم بود که ما مستقر بوديم.که يکهو دشمن پاتک شديدی رو برای بازپس گيری منطقه شروع کرد.ما هم که خيلی غافلگير شده بود شروع به دفاع کرديم.تا عقبه از اين پاتک با خبر بشه و شروع به پشتيبانی کنه دشمن ما رو محاصره کرد.محسن زخمی شد.اوضاع خيلی خراب بود.هر کاری کرديم نتونستيم بچه های زخمی رو عقب ببريم.خودمون عقب نشينی کرديم و من با ناراحتی زياد و چشم گريان محسن رو جا گذاشتم.بعدا از طريق بچه های اطلاعات متوجه شدم که محسن اسير شده.

گذشتو من برگشتم خونه و ديدم که مادرم يه نامه داد بهم و گفت از دفتر امامه.

هر کاری کردم دلم نيومد بدون محسن نامه رو باز کنم.تصميم گرفتم صبر کنم تا آزاد بشه بعد با هم نامه رو بخونيم.

گذشت...

امام فوت کرد...

محسن آزاد شد....

يه روز رفتم خونشون.قضيه نامه رو تعريف کردم.بعد با هم نامه رو باز کرديم.نامه رو که خونديم.ديگه نتونستيم جلوی خودمون رو بگيريم.های های گريه کرديم.

متن نامه اين بود:

به نامه خدا                                         

برادر محسن.... و برادر مرتضی .....

سلام عليکم

نامه شما به محضر حضرت امام رسيد.طبق دستور ايشان شما می توانيد در تاريخ .../.../... ساعت..... برای ديدار حضرت امام به دفتر ايشان مراجعه نماييد.

لطفا هنگام مراجعه اين نامه را به همراه داشته باشيد.........lale

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 4:18  توسط منتظر آقا  | 

سلام بر اوليای خدا

سلام بر شهیدان فی سبیل الله shahid

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/19ساعت 8:20  توسط منتظر آقا  | 

 

 
   

خانه

حديث

با شهيدان

مهدويت

بانک صوت مهدویت

عكس

سرگرمي

قرآن آنلاين

دانلود قرآن

کد جاوا اسکريپت

English

عاشورا

مداحي

کپي برداري از مطالب وبلاگ با ذکر صلوات بلامانع مي باشد .

All Rights Reserved 2004-2009 © by booyehbehesht.blogfa.com