تبليغاتX
عشق واقعی
عشق واقعی
گفتم شبي به مهدي ازتو نگاه خواهم . . . گفتا که من هم ازتو ترک گناه خواهم
رسول گرامی اسلام (ص)

فوق هر نیکوکاری نیکی ای است تا وقتی که انسان در راه خدا کشته شود که دیگر بالاتر از کشته شدن در راه خدا چیزی نیست .

2 نوشته شده در  جمعه 1384/04/31ساعت 15:20  توسط منتظر آقا  | 

متن مثنوی شیعه سروده مرحوم آقاسی

ساقی امشب باده از بالا بریز باده از خم خانه مولا بریز
باده ای بی رنگ و آتش گون بده زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من می چکد نام تو از لب های من
محو کن در باده ات جام مرا کربلایی کن سرانجام مرا

 

یا علی درویش و صوفی نیستم راست می گویم که کوفی نیستم
لیک می دانم که جز دندان تو هیچ دندان لب نزد بر نان جو

 

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست
لنگ لنگان طریقت را ببین مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند سرخوش از شهد ولایت نیستند
خیل در ویشان دکان آراستند کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند یوسف ما را به چاه انداختند
کیستند اینان رفیق نیمه راه وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به کشکول و تبر زین بسته اند بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند راه اقیانوس را گم کرده اند
موجها را می شناسی مو به مو شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را تا بجوید ذره ای خورشید را
یا علی بار دگر اعجاز کن مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را بنگر این چشم نیاز آلوده را
باز گو شعب ابی طالب کجاست آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم سنگ طاقت زا ببندم بر شکم
تشنگی در ساغرم لب ریز شد زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم کین چنین بر آب و آتش می زنم
تاول ناسور را مرحم کجاست مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست یوسفی اما زلیخای تو کیست
شاهد اقبال در آغوش کیست کیسه نان و رطب بر دوش کیست

 

کیست آن کس کز علی یادی کند بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکنان شهر را گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد شیوه رندی و شب گردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان کوزه نیست

 

کوزه را پر کن ز آب معرفت تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را ازمحقق گوش کن وز لب قران ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را صوت اوصیکم به تقو الله را
بعد از بشنو ون از نو امرکم تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند بی نیاز از هر چه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش گر قلندر نیستی شب گرد باش

ای خروس بی محل سیر کن در کوچه های بی کسی دور کن از بی کسان دل واپسی
ای خروس بی محل آواز کن چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم ما گرفتار کدامین هییتیم
با یتیمان چاره لا تقحر بود پاسخ سایل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
باده مما رزقنا هم بنوش ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو لم تناول برحتا تم حقول
یا علی امروز تنها مانده ایم در هجوم اهرمن ها مانده ایم

 

یا علی شام غریبان را ببین مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند اشک ها از دیده رنگین می روند
مشکها ی خسته را بر دوش گیر ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام دار برپا کن که حلاج توام
جلوه ای کن تا که موسایی کنم یا به رقص آیم مسیحایی کنم

 

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم گام دیگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولی با یاد تو سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب از حجاز و کوفه تا شام وطلب
شیعه یعنی یک بیابان بی کسی غربت صد ساله بی د لواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو شیعه یعنی هجرت از من تا به او
شیعه یعنی دست بیعت با غدیر بار ش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
از عدالت گر تو می خواهی دلیل یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن شمع بیت المال را خاموش کن
این تجمل ها که بر خوان شماست زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پرواکنیم در مسیر چشم حق پرواکنیم
این دو روز عمر مولایی شویم مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریایی به بالا می رود موج بر خیزد به بالا می رود
مرغ دریای به دریا می رود موج بر خیزد به بالا میرئد

آسمان را نور باران می کند خاک را غرق بهاران می کند
لیک مرغ خانگی در خانه است روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید غافل از قصاب صاحب خانه اید
شیعه یعنی وعده ای با نان جو کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر بین نان خشک خود با یک اسیر
چیست حاصل زین همه سیر و سلوک تاب و تاول چهره و چین و چروک

سالها صورت ز صورت با ختیم تا ز صورت ها کدورت یافتیم
یک نظر بر قامتی رعنا نبود یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قران را مرتب خوانده ایم از قلم نقش مرکب خوانده ایم
سوره ها خواندیم بی وقف و سکون کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب عالمان علم صورت در حجاب
ای برادر عالمان بی عمل همچون زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد جان من برخیز وقت کوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گیر سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم هر نفس لا گوی الایی شویم
تا به کی در لفظ مانی همچو من سیر معتا کن چو هفتادو دو تن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس می شود عریان به چشمت سر حق
شیعه یعنی عشق بازی با خدا یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی درجنون شیعه طوفان می کند می کند در کا کنون
شیعه یعنی تندر آتش فروز شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد
شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابققون السابقون شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون
شیعه باید آب ها را گل کند خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست کربلا بارز ترین منظور ماست
شیعه یعنی بازتاب آسمان بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را صوت انی لا اری الموت تو را
یا حسین پرچم زلفت رها در باد شد واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود تا به گیسوی پریشان تو بود
می سزد نی نکته پردازی کند در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است ناله بر دوش جرس افتاده است
کاروان بی میر و بی پشت و پناه در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر تا بگوید سر بیعت با غدیر
شیعه یعنی انتزاج نار و نور شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب شیعه یعنی تشنگی در شط آب
شیعه یعنی دعبل چشم انتظار می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل سر نهد برخاک پای اهل بیت
یا پرستد وار در پیش هشام ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژوانگ بانگ الرحیل می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه مولای ماست اکبر اوییم و او لیلای ماست
این سخن کوتاه کردم

والسلام
شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/30ساعت 19:38  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)
 

اِذا اَحَبَّ اللهُ عَبْداً اِبْتِلاهُ لِيَسْمَعَ تَضَرُّعَهُ . 

وقتي خداوند متعال بنده اي را دوست دارد ، وي را مبتلا سازد تا زاري او را بشنود .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/30ساعت 8:54  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)
 

اِذا جاءَ الْمَوْتُ بِطالِبِ الْعِلمِ ماتَ وَ هُوَ شَهيدٌ . 

وقتي مرگ طالب علم فرا رسد ، شهيد مي ميرد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/29ساعت 22:9  توسط منتظر آقا  | 

اُذْكُروا مَحاسِنَ مَوْتاكُم وَ كُفُّوا عَنْ مَساويهِمْ .

نيكي هاي مردگان خود را ياد كنيد و از بدي هايشان چشم بپوشيد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/29ساعت 21:44  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)

اِذا ماتَ الْعَبْدُ قالَ النّاسُ ما خَلَّفَ وَ قالَتِ الْمَلائكَهُ ما قَدَّمَ .

وقتي بنده اي بميرد مردم گويند : چه به جا گذاشت و ملائكه گويند : چه همراه آورد ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/29ساعت 21:30  توسط منتظر آقا  | 

امام صادق ( ع )

كسي كه در راه خدا كشته شود خداوند هيچ يك از گناهانش را به او نشان نخواهد داد .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/29ساعت 7:57  توسط منتظر آقا  | 

 
2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/28ساعت 13:7  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)

هيچ قطره اي پيش خداوند محبوب تر نيست از قطره ي خوني كه در راه خدا ريخته شود .

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/28ساعت 7:55  توسط منتظر آقا  | 

امیرمومنین حضرت علی (ع)

هیچ عبادتی مانند فکر کردن نیست .

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/26ساعت 7:56  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)
شرف مومن به شب زنده داري و عزّتش در بي نيازي از مردم است .

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/26ساعت 7:22  توسط منتظر آقا  | 

رسول گرامی اسلام (ص)

فوق هر نیکوکاری نیکی ای است تا وقتی که انسان در راه خدا کشته شود که دیگر بالاتر از کشته شدن در راه خدا چیزی نیست .

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/26ساعت 6:50  توسط منتظر آقا  | 

آغاز راه ، سال ۱۳۵۵ شهيد مرتضی توپچی خيابان 17 شهريور خيابان (غياثی) شهيد سعيدی


          کلاس دوم راهنمايی بودم يه بچه فوق العاده شيطون و مثل خروس جنگی اما هيچ وقت با کوچکتر از خودم دعوا نمی کردم تو مدرسه راهنمايی (امير کبير )شهيد توپچی معروف بودم يادمه اون سال نزديک عيد مدرسه تق و لق بود ما هم زنگ آخر ورزش داشتيم و زنگ دوم هم معلم نیامده بود می خواستيم جيم بزنيم که اعلام کردند یه معلم دیگه میاد آقای توپچی نام معلمی بود که قرار بود معلم ما باشد من خیلی لجم گرفته بود زنگ خورد رفتيم سر کلاس من روی پای خودم بند نبودم شهيد توپچی جوان حدود ۲۴ ساله دانشجوی سال چهارم دانشکده علوم سياسی با قدی بنظرم اون موقع خيلی بلند و اندامی تقریبا لاغر با صورتی کشیده و کمی ته ریش و با لهجه ای شيرين همدانی با نگاهی دقيق به چهر ه های ما شروع به صحبت کرد گفت نمی خواسته وقت مار رو بگيره می دونه که آخر ساله و ما هم کلی کار داريم و گفت ولی امروز حالا که مزاحمتونم می خوام از يه سکوت ۲۵ ساله براتون يه قصه بگم حرفاش برام خيلی تازگی داشت پيش خودم می گفتم بابا اين چی می گه و اون با اون چهره مصممش شروع کرد از مولايمان علی گفتن و ظلمی که بر او رفت و سکوت او در حاليکه خار در چشم و استخوان در گلو داشت و من گوش می دادم ولی شيطنت داشت منو می کشت هی اين پا اون پا کردم يه دفعه يه جا که مکث کرد بلند شدم گفتم آقا اجازه گفت بفرماييد گفتم البته بدروغ مادرم منتظره قرار بريم برای عيد خريد کنيم اجازه می ديد من حالا برم اون نگاهی به من کرد هنوز دارم از اون نگاه می سوزم و گقت بفرما برای اولين بار تو عمر تحصيلی چنان با خجالت بلند شدم که حس می کردم بزرگترين گناه رو مرتکب شدم که ننشستم حرفاشو گوش بدم سريع از کلاس زدم بيرون و زود از مدرسه خارج شدم ولی تو فکر حرفای اين معلم جوون بودم و اين شد اولين آشنايی من با شهيد مرتضی توپچی .

کلاس دوم راهنمايی با فراز ونشيبها تمام شد در سال دوم معلم رياضی ما آقای ديوسالار که تمايلات کمی کمونيستی داشت و معلم ديگرمان آقای شکوهی که الان دقيقا يادم نيست معلم چی بود ولی اون يک مارکسيست کامل بود و هر دوی اين معلمين رابطه خوبی با من داشتند و بقول معروف من جذب آنها بودم سال سوم راهنمايی در مدرسه شروع شد مدير مدرسه آقای صافی بود که اون موقع می گفتند ساواکی هست ولی من فکر نمی کنم واقعيت بوده باشه به هر صورت در اين سال شهيد توپچی معلم علوم ما شد کلاس درس اون فوق العاده بود در همان اوايل کتابخانه مدرسه را راه اندازی کرد منهم بقول خودم بدرون کتابخانه نفوذ کردم خيلی دلم می خواست مثلا ايجاد کتابخانه توسط شکوهی صورت می گرفت ولی بعد از ارتباط با شهيد توپچی و پی بردن به مرام و اعتقادات او و چند بار کوه رفتن با اون من يکی از مريدان و شاگردان خاص اون شدم نمی دونم فيلم شنا در زمستان آقای محمد کاسبی را ديده ايد يا نه ولی اين معلمی که نقش اصلی فيلم را داشت به بازيگری مجيد مجيدی خيلی شبيه شخصيت مرتضی توپچی بود مرتضی نمونه يک مسلمان انقلابی و مبارز بود مرتضی بود که دکتر شريعتی و سپس شهيد مطهری را به شناساند البته آن زمان دکتر شريعتی مطرح تر بود و سپس امام را به ما معرفی  کرد هنوز تظاهراتها در تهران شروع نشده بود يادم هست مرتضی صبح که به مدرسه می آمد چند تا نون بربری می گرفت با مقداری پنير، و صبحانه را در کتابخانه همراه بچه ها می خورديم با اين کار به نحوی که به بچه ها بر نخوره در واقع جور صبحانه دادن بچه هايی که وضعيت مالی خوبی نداشتند را می کشيد همه مدرسه عاشق توپچی بودند وقتی زنگ می خورد تا پايان زنگ تفريح نمی تونست به دفتر دبيران برود چون همون توی حياط  دوره اش می کردند تا زنگ تفريح تمام می شد ۰

يك روز كه به مدرسه اومديم فكر مي كنم زمستان سال  ۵۵  بود که خبر آوردند  ساواكيها شهيد توپچي را دستگير كرده اند .

و آغاز مبارزات ما در سنين نوجواني از همان روز شروع شد  هنوز صحبتي از تظاهرات نبود ولي در مدرسه ما غوغا بود، ما بچه هاي ۱۲ ، ۱۳ ساله شروع به نوشتن اعلاميه هاي كرديم مبني بر درخواست آزادي شهيد توپچي كلاسها همه بهم ريخته بود بلاخره غوغايي بود يادش بخير شعار مي داديم فرشته ها زندانند ديوها آزادند    تقريبا به همين مضمون۰

2 نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت 8:4  توسط منتظر آقا  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

سال ۵۶ بود و من وارد مرحله پایان دوره راهنمایی یعنی  سوم راهنمايی شده بودم و از بخت و اقبال من معلم علوم ما  شهيد مرتضی توپچی بود ،  روزهای عجيبی بود اعتراضات مردم بعد از مقاله ای که در روزنامه اطلاعات در خصوص امام نوشته  و به امام توهین کرده بود  شکل جديدی گرفت اینجا بود که  دقيقا خداوند شر دشمنان اسلام را به خودشان بر گرداند آنها که با اطمینان فکر می کردند سالها ترويج بی بندوباری و اشاعه فرهنگ منحط غرب در ایران  امکان حرکتهای انقلابی را از انقلابیون می گیرد  به يکباره با خروش غيرتمندانه مردم ايران به خاطر بی احترامی به مرجع عاليقدر جهان تشيع امام خمينی روبرو شدند و در اين ميان نقش معلمين در روشنگری و ايجاد روحيه انقلابيگری در بين دانش آموزان بی نظیر بود و نقش مرتضی برای ما بی نظيرتر ، مدرسه ما که سابقه انقلابی گری داشت کانون مبارزه دانش آموزان منطقه شد روزی نبود که که در تظاهراتها شرکت نکنيم سخنرانی هادی غفاری در مسجد سلمان خ ۱۷ شهريور نرسيده به خيابان شهيد سعيدی (غياثی) و تظاهرات شبانه و حمله ساواک به مردم ، تظاهرات در مسجد جامع بازار و حمله نيروهای گارد به مردم و زدن گاز اشک آور و.... که در اکثر اين تظاهراتها شاگردان مرتضی توپچی پيشتاز بودند ياد مبارزين و دانش آموزان انقلابی آن دوران مانند حسين طاهری ،علی رادان جبلی ،مرتضی خزئلی ، حميد تاجداری (تاج الدينی ) ،داوود عجب گل ،جلال آقا کثیری ، ثقفی، علی میرزایی سید هاشم یاسینی و دهها دانش آموزی ديگر که اساميشان يادم نيست و خيلی هايشان يا به شهادت رسيده اند و يا مفتخر به درجه جانبازی برای حفظ انقلاب هستند بخير،  روزهای خوبی بود درسهای مرتضی توپچی درس جهاد در راه خدا و مبارزه با ستمگران تحت رهبری امام خمينی درسهای سازنده ای بود، او به ما آموخته بود برای رسيدن به هدف هرگز از مشکلات نترسيم کلاسهای درسش پر می شد بعد از پايان کلاس مرتضی به دفتر دبيران نرسيده زنگ تفريح تمام می شد و مجددا به کلاس باز می گشت او خستگی نمی شناخت برنامه کوهنورديش برقرار شده بود يادم می يايد يکروز به اتفاق همکلاسيها و مرتضی به کوههای افجه رفتيم دقيقا همان روزهايی بود که گارديها در کوهها به مردم که سرودهای انقلابی و دعای فرج را می خواندند حمله می کردند نوع کلام نوع نگاه مرتضی بينش ناب او و نگاه پرمعنای او به ما ، ما را شيفته اش کرده بود ، در خانه ما همواره حرف مرتضی بود مادرم احساس خطر کرده بود از حرفهای من بوی انقلابیگری و بقول خودش بوی خرابکاری می شنيد به مدرسه آمد و سراغ معلم ما را گرفت و با مرتضی صحبت کرد هر چه می گفت مرتضی با صبر گوش می داد و با دست کشيدن به سر من از من تعریف می کرد و به مادرم دلداری می داد که نگران نباشد روزهای بعد احساس کردم مادرم ديگر گيرهای سابق را نمی دهد و تقريبا از راه صحيحی که انتخاب کرده ام راضی است البته کمی نگران بود اما تظاهرات شکل وسيعتری بخود گرفته بود و مادر منهم نيز از اوضاع روز بی اطلاع نبود و همين همگرايی اجتماعي نگرانيها را کم کرده بود سال ۵۶ تمام شد و بعد از امتحانات و قبولی در سوم راهنمايی مهر ۵۷ برای تحصيل در هنرستان شماره ۶ تهران که در حال حاضر به نام شهيد طباطبایی نامیده می شود در خيابان ۱۷ شهريور خ شهيد عجب گل بصورت شبانه ثبت نام کردم و علت اینکه شبانه ثبت نام کردم این بود که صبحها بتوانم در سر کلاس شهید توپچی حاضر شوم و این بود که صبحها سر کلاس او بودم وبعد از ظهرها به هنرستان می رفتمم البته من تنها نبودم و همین مطلب مدیر مدرسه را از دست ما ذله کرده بود  ولی به علت جو انقلابی که در مدرسه حاکم بود جرعت برخورد با ما را نداشت  ما وقتی سر کلاس توپچی می آمديم عشق می کرديم صورت مهربان او قدمهای استوار او و سخنان از سر عشق او همه نيرويی بود که به ما ترزيق می شد بعضی روزها مدتی ناپديد می شد و ما نگران می شديم ولی بعد از مدتی دوباره صدای گرم او در فضای کلاس طنين انداز می شد نزديکهای محرم ۵۷ بود حال و هوای مرتضی يه جو دیگه ای شده بود  ، نورانی و قشنگ ،چهره اش هنوز تو اون روزا از یادم نمی ره لباسهای ساده ته ریش قشنگش نگاههای نافذش همه و همه رنگی دیگر داشت و این زمان مصادف بود با روزهای اول زندگیش با دختر دانشجویی از همکلاسیهایش می دانید قضیه ازدواج او را بعدها شنیدیم یعنی بعد از شهادتش و همسر او خانمی بود به نام کيهانی  ........

2 نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت 7:27  توسط منتظر آقا  | 

سه شب ديگه ... !

آقا شب عمليات کربلای ۵ بود .(والله خود همين يه جمله يه کتابخونه توضيح می خواد )
۵ ساعت به شروع عمليات مونده بود .
بچه ها کارها شون رو کردبودن و لحظه شماری می کردن ٫يکی دعا می خوند يکی نماز می خوند و... من گوشه سنگر نشسته بودم و وصيت نامه می نوشتم .
(تو این لحظات کسانی که کوچکترین وابستگی داشته باشن ٫دلهوره عجیبی به سراقشون میاد به حدی که تسلط به اعصاب خود رو هم از دست می دن مخصوصآ اگه زن وبچه دار باشن . ولی من که بچه بود ازاین مسائل چیزی نمی دونستم )
کنار من کمی جلوتر سه تا از بچه ها يه حلقه کوچيک زده بودن و حرف می زدن .
(هادی رشيدی ٫حسين حيدری ٫احمد عين الهی : هرسه همسن ٫تقريبآ ۱۵الی ۱۶ساله )
من حرفاشون رو می شنيدم : حرفهای معمولی وشوخی های هميشگی بود .
تعريف می کردن ومی خنديدن .
يه بار بهشون گفتم بيچاره ها چند ساعت ديگه توسفر آخرتيد ٫باز دست از اين خنديدن ها برنمی داريد ؟
که هادی گفت :تو وصيت کن باغها و زمين هات بی صاحب نمونند ٫ وهمه زدن زير خنده .
من هم برای اینکه کم نیاورده باشم بهشون گفتم اصلآ شما ها قسم خورديد آدم نشيد.
باز دوباره اونها زدن زير خنده ....
من هم دوباره مشغول کار خودم شدم .
يه ساعتی به همين وضع گذشت .
نمی دونم کدومشون بود که گفت : بچه ها پس قرار مون اين باشه که هرکی شهيد شد سه شب ديگه بياد توخواب بقيه .
من هم پریدم وسط وگفتم خواب همه تون می بینم ٫مرغ تون رو هم می خورم ....
همشون خندیدند...
بهر حال اون شب گذشت (انشاءالله سر فرصت مفصل براتون از اون شب می گم )
همین رو بگم که شب عمليات می تونه يه تمرينی باشه واسه روز قيامت ٫ اونهای که می خوان روز قيامت سر گردون نباشن بهتره يه تمرينی می کردن يا انشاءالله بعدآ بکنند).
همون شب ما زدیم به خط...
قدم به قدم شهید می دادیم و جلو می رفتیم (خدا شاهد قدم به قدم یکی می افتاد ).
فردای اون روز ما تا نقطه مورد نظر جلو رفته بودیم و در حال تثبت منطقه بودیم که خبر رسيد : هادی و حسين مجروح شدن وبه تهران انتقال پيدا کردن ٫ احمد هم سالم بود وپيش خودمون بود .
(نيرو های که عمليات می کنند حداکثر يه هفته تو خط هستند وبعدش برای استراحت می رن پشت جبهه وکسانی دیگه جایگزین اونها می شن تا خط رو حفظ کنند)
ما هم نزديک يه هفته توخط بوديم بعد برگشتيم عقب .
حالا دل شیر می خواست منظره محوطه گردان رو نگاه کنی و اشکت در نیاد ...
گردانی که قبل عملیات بیشتر از ۱۲۰بسیجی مخلص داشت و حالا بعداز فقط یه هفته سر جمع بچه ها به ۳۰نفر نمی رسید .
این جوری بگم که از هر چادور یکی دونفر مونده بودن .
(شما تواین محیط چه حالی می شید مخصوصآ اگه غروب آفتاب هم باشه و باد سردی تو محوطه بچرخه و در چادر های خالی رو هم تکون بده .)

التماس دعا


 

***


روز دهم بود که دیدم حسین با گردنی آتل بندی شده بر گشته بود .
خیلی دلم براش تنگ شده بود .
بعد از احوال پرسی داستان برگشتنش رو پر سیدیم که گفت :من که چیزیم نیست (حالا خالی می بست :تیر از تو گردنش رد شده بود و درد زیادی رو هم تحمل می کرد ولی به روی خودش نمی آورد )
حاج داود حیدری (فرمانده گردان زهیر ) چند بار اومد که بفرستش تهران ولی حسین التماس می کرد و خواهش که نره .....
یه هفته بعد دوباره زدیم به خط ٫ این دفع هدف جزیره شله بود.
یه لحظه از حسین غافل شدم و دیگه ندیدمش .
جلو تر که رفتیم دیدم حسین لای نخل ها افتاده .
دسترسی بهش ممکن نبود .
چند دقیقه بعد هم احمد با آر پی جی رفت جلو که دیگه اون رو اصلآ ندیدم .
بعد از تثبت منطقه (روز بعدش ) گردان قمربنی هاشم داشت می اومد جایگزین ما بشه .
ما هم در حال ترک منطقه بودیم که خدا نخواست من هم بی نصیب بمونم .
یه تیر غیب برام فرستاد .....

***


یه شب تو تهران من بیمارستان بودم که حاج داود وحاج اصغر صادقی (معاون گردان ) اومدن ملاقاتم .
حاج داود گفت : هادی شهید شده و حسین و احمد هم مفقود الاثر .
همون شب خواب سه تاشون رو دیدم که به من می خندیدن ......
بعدآ یکی از بچه ها (رسول شکرآب) تعریف می کرد :که مجروح شده بود وبا حسین و چند تا از بچه های دیگه با قطار داشتند می اومدن تهران ٫ صبح رسیده بودن به قم که حسین از خواب بیدار میشه ومی گه می خواد برگرده منطقه هرچی بهش می گن نرو ٫گوش نمی کنه و برمی گرده ...............
جنازه حسین بعد از شیش هفت ماه اومد ولی احمد هنوز هم مفقودالاثر ِ....

التماس دعا

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/22ساعت 12:7  توسط منتظر آقا  | 

 

 
   

خانه

حديث

با شهيدان

مهدويت

بانک صوت مهدویت

عكس

سرگرمي

قرآن آنلاين

دانلود قرآن

کد جاوا اسکريپت

English

عاشورا

مداحي

کپي برداري از مطالب وبلاگ با ذکر صلوات بلامانع مي باشد .

All Rights Reserved 2004-2009 © by booyehbehesht.blogfa.com