|
عشق واقعی
گفتم شبي به مهدي ازتو نگاه خواهم . . . گفتا که من هم ازتو ترک گناه خواهم
|
|
|
لیله الرّغائب |
|
|||
|
جمعه اوّل ماه رجب را ليله الرّغائب مي گويند و براي آن عملي از حضرت رسول (ص) وارد شده كه بسيار پر فضيلت است . از جمله فضايل آن ، آمرزش گناهان بسيار مي باشد . كسي كه اين نماز را به جاي آورد ، شب اوّل قبر حقتعالي ثواب اين نماز را به سوي او به نيكوترين صورت مي فرستد و با رويي گشاده و درخشان و زبان فصيح به وي گويد : « حبيب من بشارت باد تو را كه نجات يافتي از هر شدّت و سختي . » فرد گويد : « تو كيستي به خدا سوگند كه من رويي بهتر از روي تو نديدم و كلامي شيرين تر از كلام تو نشنيده ام و بويي بهتر از بوي تو نبوييدم . » ثواب گويد : « من ثواب آن نمازم كه در امشب به نزد تو آمدم تا حقّ تو را ادا كنم و مونس تنهايي تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود من سايه بر سر تو خواهم افكند در عرصه قيامت . پس خوشحال باش كه خير ا تو معدوم نخواهد شد . » اعمال ليله الرّغائب : در روز پنجشنبه اوّل ماه رجب روزه گرفته و چون شب جمعه داخل شود ، مابين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز خوانده كه كيفيت آن اينگونه است : هر دو ركعت به يك سلام و در هر ركعت از آن يك مرتبه حمد و سه مرتبه سوره قدر و دوازده مرتبه توحيد خوانده و چون نماز تمام شد هفتاد مرتبه مي گويي « اللهمَّ صَلِّ عَلي محمَّدٍ النَّبيِّ الاُمّيِّ وَ عَلي الِهِ » پس سجده رفته و هفتاد مرتبه مي گويي « سُبّوحُ قُدّوسٌ رَبُّ الملائكهِ وَ الرّوحِ » پس سر از سجده برميداري و هفتاد مرتبه مي گويي : « رَبِّ اغفِر وَ ارحَم وَ تَجاوَز عمّا تَعلَمُ اِنَّكَ اَنتَ العَليُّ العَظيمُ » پس باز به سجده رفته و هفتاد مرتبه مي گويي : « سُبّوحُ قُدّوسٌ رَبُّ الملائكهِ وَ الرّوح ِ » پس حاجت خود را مي طلبي كه انشاءالله برآورده شود . |
|||||
|
|||||
|
|
پیروزی تیم والیبال ایران |
|
|||
|
پیروزی تیم ملی والیبال ایران در برابر ایالات متحده آمریکا بر تمام شما عزیزان مبارکباد . |
|||||
|
|||||
|
|
روز خبرنگار مبارک |
|
|||
|
روز خبرنگار بر تمام خبرنگاران زحمتکش مبارکباد . |
|||||
|
|||||
|
|
زندگينامه |
|
|||
|
ابوجعفر محمد بن علي (ع)، معصوم هفتم و امام پنجم شيعيان است. تولد آن حضرت را به اختلاف در اول رجب يا 3 صفر 56 يا 57 ه. ق گفتهاند، اما بنابر قول مشهور ولادت وي روز دوشنبه اول رجب 57 ه. ق است. مادر آن حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبي (ع) است كه مكني به امعبدالله يا امالحسن بود. با اين ترتيب آن حضرت هم از جانب مادر و هم از جانب پدر فاطمي و علوي بودهاست. لقب ايشان به سبب دانش بيكران باقر يا باقرالعلوم (از مصدر بقر به معناي شكافتن و وسعت دادن) ميباشد.
|
|||||
|
|||||
|
|
مباركباد |
|
|||
|
میلاد خجسته پنجمین امام مسلمین بر همگان مبارکباد .
|
|||||
|
|||||
|
|
گفتگويي با همسر شهيد سيد مرتضي آ ويني |
|
|||
|
خانم اميني! در ابتداي گفتوگو از خودتان بگوييد. مريم اميني هستم. متولد سال 1336. تحصيلاتم ليسانس رياضي و علوم كامپيوتر.
قبل از ازدواج، آشنايي چند ساله با هم داشتيم. من ايشان را ميشناختم. از سن پانزده سالگي تا نوزده بيست سالگي كه اين آشنايي به ازدواج رسيد.
خانوادهي من مخالف بودند، ولي براي من مشخص بود كه اين زندگي مشترك بايد شروع شود. صورت ديگري براي ادامهي زندگي نميتوانستم تصور كنم.
به خاطر اين كه از همان ابتدا مرتضي براي من حالت مراد بودن را داشت. رد و بدل كردن كتابهاي خوب؛ شركت در سخنرانيها و كنسرتهاي موسيقي دانشكدهي هنرهاي زيبا كه ايشان آن جا درس ميخواندند؛ در واقع ايشان راهنماي كاملي براي من بودند.
براي هميشه حفظ شد. اين رابطه، شيرازهي اصلي زندگي ما بود. البته گاهي چهرهي اين موقعيت به خاطر تحولات فكري تغيير مي كرد. گرايشهاي ايشان بعد از انقلاب كاملا تغيير كرد. به تبع ايشان، اين تغيير در من هم اتفاق افتاد، ولي نسبت برقرار بين من و ايشان همواره ادامه پيدا كرد تا شهادتشان. تا بعد از آن بود كه فرصتي پيدا كردم تا برگردم و به نسبت جديد نگاه كنم و ببينم دربارهي امروز چه ميشود گفت.
خانهي كوچكي در خيابان شريعتي، خيابان آمل اجاره كرديم. حدود يك سال آن جا مستاجر بوديم. اولين فرزندمان در همين خانه به دنيا آمد. چند سال بعد، چون توان پرداخت اجاره را نداشتيم، به منزل پدري آقامرتضي در خيابان مطهري نقل ميان كرديم. سال 1358 بود. سه سال هم در همين خانه مانديم. بعد يك آپارتمان هفتاد و پنج متري در قلهك خريديم و كلي هم قرض بالا آورديم. حالا صاحب سه فرزند شده بوديم. جايمان كوچك و تنگ بود. آقامرتضي ميخواست نزديك پدر و مادرشان باشند و به آنان كمك كنند. به همين خاطر آپارتمان را فروختيم و دوباره به خانهي پدري آقامرتضي برگشتيم و طبقهي اول اين خانه را كه دو دانگ آن ميشد. خريديم و ساكن شديم كه تا زمان شهادت آقامرتضي آن جا بوديم.
برخوردش خيلي روحاني بود. من نديدم، ولي مادرشان برايم گفتند مرتضي توي اتاق تو، سجدهي شكر به جاي آورد و پشت يك قرآن تاريخ تولد و نام بچه را يادداشت كرد. مرتضي خيلي به من و بچهها علاقهمند بودند. به خصوص يكي دو سال آخر اين علاقه را خيلي ابراز ميكردند و به زبان ميآوردند. اينها همه نتيجهي تفكراتي بود كه داشتند. روششان تغيير مي كرد. هرچه به زمان شهادت نزديك ميشديم، بدون هيچ اغراقي احساس ميكردم داريم به سالهاي اول زندگي برميگرديم. منتهي در اين ابراز علاقههاي آقامرتضي مرتبا يك حالت ذكر و شكري وجود داشت. بيان ايشان از لطفي كه خدا دارد جدا نبود، ولي بچههاي روايت فتح ميگفتند در لحظههاي آخر هم ابراز علاقه ميكردند.
يك خصوصيت واحدي است كه دو مرحلهي زندگي آقامرتضي، يعني قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به هم وصل ميكند. از وقتي من مرتضي را شناختم. دنبال حقيقت بود. تحولات كوچك و بزرگ سياسي، اجتماعي، حتي هنري و ادبي قبل از انقلاب، جستوجوي او را بي جواب مي گذاشت. خيلي هم سرش به سنگ خورد. خيلي چيزها را تجربه كرد. همين تجربه ها بود كه وقتي با حضرت امام آشنا شد، ايشان را شناخت و به سرچشمه رسيد. چيزي كه سالها به دنبالش بود، در وجود مبارك حضرت امام پيدا كرده بود. يك ذره هم كدورت در دلش نبود كه بخواهد نفس خودش را با اين يافتن مقدس قاطي كند. وقتي شناخت، ديگر فاصلهاي نبود. به يك معنا به واقعيت رسيده بود. به همين خاطر و به خاطر اين واقعيت، هرچه را كه نشاني از نفس داشت، سوزاند.
تمام زندگيش وقف انقلاب شد. خودش هم ميگويد از طرف جهاد رفتيم بيل بزنيم، دوربين به دستمان دادند. فرقي نميكرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب ميكرد و آنچه از او انتظار ميرفت انجام ميداد. زمان جنگ ايشان را خيلي كم در خانه ميديديم. هر چند شب يك بار. تمام دغدغهي ذهنيش جنگ بود.
قبل از انقلاب، مرتب فيلمهاي جشنوارهها را ميديد و به مقولهي سينما علاقهمند بود. وقتي وارد جهاد شد مستندهاي زيادي ساخت، از جمله يك سريال يازده قسمتي به نام "حقيقت" ساخت و مستندديگري به نام "شش روز در تركمن صحرا" تهيه كرد كه هر دو از مستندهاي خوب آن روزها بود.
نه! اما دربارهي بعضي فيلمها اظهار نظر ميكردند و نقدهاي دقيقي داشتند.
بيشتر، ما براي ايشان حرف ميزديم. از اتفاقهاي روز، حتي آمد و شد اقوام، و ايشان هم به اين حرفها دل ميدادند. چه به حرفهاي من، چه به حرفهاي بچهها. يادم ميآيد وقتي سمينار سينماي پس از انقلاب برگزار شد و ايشان هم يكي از سخنرانها بودند، برخورد بدي در آن جلسه با ايشان شده بود. شما ميدانيد در سينماي ما مدعي زياد است، اما آدم باسواد كم داريم. آن شب وقتي به خانه آمدند هيچ نگفتند. بعدها من در نوشتههايشان در مجلهي سورهي سينما داستان آن شب را خواندم و اخيرا هم نوارش را از روايت فتح گرفتم و فيلمش را ديدم. ايشان در مقابل چه جو عجيبي ايستاده بود و در يك فضاي مخالف، قدرتمندانه حرفهاي اصلي خودش را زده بود! حتي با سلامت نفس به همهي اعتراضات بيپايهي آنها كه به نحو غير محترمانهاي مطرح ميشد گوش كرده بود. من وقتي فيلم را ديدم تازه متوجه شدم كه چهقدر تحمل آن فضا مشكل بود و آقامرتضي وقتي به خانه آمده بود اصلا مشخص نبود كه ساعتها در چنين فضايي حرف زده است. شما ميدانيد يكي از رنجهاي آقامرتضي بيسوادي حاكم بر سينما بود و از طرف ديگر مدعيان زيادي كه بودند و هستند. شايد به همين خاطر است كه سينماي امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خود را با جامعه برقرار كند. همين طور است. مرتضي تلاش ميكرد كه سينما را به دامن ارزشها و فرهنگ اصيل اين سرزمين نزديك كند. اين كار سادهاي نبود. اگر امروز اين تحول فكري در سينما اتفاق نيفتد. در آينده هم ساده نخواهد بود؛ كه شايد مشكلتر هم باشد. يكي از مواردي كه خيلي به آن معترفند، ادب آقامرتضي است. اين هم به مرور زمان، شكلهاي مختلفي پيدا كرد. همزمان با مسير انقلاب و اقتضاي روزگار، تغيير و تحول در زندگي ايشان در تمام زمينهها پيش ميآمد. منحصر به نحوه برخورد با خانواده و يا اطرافيان نميشود. روششان تفاوت ميكرد. شايد يك موقعي حاضر نميشدند در سميناري مثل همين كه گفتم شركت كنند. با اين كه خيلي دور از انتظار نبود كه در برابر آن آدمها برخورد خيلي تندي داشته باشند. اگر اين اتفاق چند سال پيش از زماني كه واقع شد، پيش ميآمد، روش ايشان غيراز اين بود اين را نمي شودگفت كه پيش از اين ادبشان كمتر بوده است. مثل اين است كه صورت ادبشان تغيير كرده است.
به نظر من، اين كشش مذهبي از ابتدا با ايشان عجين بود و همين امر بود كه او را به جستوجو براي يافتن حق و حقيقت واميداشت. وقتي ايشان آن نقطهي روشن و نوراني را ديدند، هيچوقت تزلزلي از ايشان نديدم. كاملا اين درك و دريافت را پيدا كرده بودند كه وقتي حق را ببينند. آن را بشناسند. چون از اول نفْس خودشان در ميان نبود. وقتي شناختند، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پيدا شده است. موضوعي را تعريف ميكنم كه به فهم اين مطلب كمك ميكند. چند سال از انقلاب گذشته بود كه مرتضي سيگارش را ترك كرد. دليلي كه براي اين كار ذكر كرد اين بود كه آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در اين صورت من چهطور ميتوانم در حضور ايشان سيگار بكشم؟ اينگونه بود كه ديگر هرگز لب به سيگار نزد. در مورد هر آدم غيرسيگاري اين احتمال، هرچند ناچيز وجود دارد كه يك روزي سيگار بكشد. ولي در مورد آقامرتضي اين امر كاملا غيرممكن بود. چون ارادهاش از ارادهي حق ناشي ميشد. همان موقع بايد ميفهميدم كه شهيد ميشود. |
|||||
|
|||||