|
عشق واقعی
گفتم شبي به مهدي ازتو نگاه خواهم . . . گفتا که من هم ازتو ترک گناه خواهم
|
|
|
روشن شدن زمين به نور امام (ع) |
|
|||
|
مردي خدمت امام حسن مجتبي(ع) رسيده و هديهاي به ايشان تقديم نمود. حضرت امام حسن(ع) به او فرمودند:
كدام را بيشتر دوست ميداري؟ اين كه بيست برابر هديهات را به تو بازگردانم، بيستهزار درهم، يا دري از علم بر روي تو باز كنم تا بدان علم، بر فلان ناصبي كه در شهر و ديارت ساكن است، غلبه نموده و ضعفاي شهرت را از شرش نجات دهي؟ اگر خوب انتخاب كردي، هر دو را به تو ميدهم والّا همان را كه انتخاب كردهاي به تو خواهم داد. آن مرد پرسيد: «اي پسر رسول خدا(ص)، آيا غلبه كردن بر آن ناصبي و نجات ضعفاي شيعه از شرّ او به اندازة بيست هزار درهم ارزش دارد؟!» سخنراني آيتالله العظمي وحيد خراساني مترجم: حسين رضاييفرد خداي متعال در قرآن كريم ميفرمايد: و من أحياها فكأنّما أحيا النّاس جميعاً.1 و هر كس نفسي را حيات بخشد، مثل آن است كه همة مردم را حيات بخشيده است. مردي خدمت امام حسن مجتبي(ع) رسيده و هديهاي به ايشان تقديم نمود. حضرت امام حسن(ع) به او فرمودند: كدام را بيشتر دوست ميداري؟ اين كه بيست برابر هديهات را به تو بازگردانم، بيستهزار درهم، يا دري از علم بر روي تو باز كنم تا بدان علم، بر فلان ناصبي كه در شهر و ديارت ساكن است، غلبه نموده و ضعفاي شهرت را از شرش نجات دهي؟ اگر خوب انتخاب كردي، هر دو را به تو ميدهم والّا همان را كه انتخاب كردهاي به تو خواهم داد. آن مرد پرسيد: «اي پسر رسول خدا(ص)، آيا غلبه كردن بر آن ناصبي و نجات ضعفاي شيعه از شرّ او به اندازة بيست هزار درهم ارزش دارد؟!» حضرت(ع) پاسخ فرمود: «بلكه بيش از بيست هزار هزار مرتبه از تمام دنيا ميارزد.» مرد گفت: «يابن رسولالله پس چگونه ميتوانم آن كه ارزش كمتري دارد را انتخاب كنم؟ بلكه ارزشمندتر را انتخاب ميكنم، يعني آموختن علمي كه با آن بر دشمن خدا پيروز شده و از دوستانش حمايت كنم.» امام حسن مجتبي(ع) فرمودند: «خوب انتخاب كردي.» آن گاه، هم آن علم را به او آموخت و هم بيست هزار درهم را به او بخشيد. آن مرد نيز به ديار خود بازگشت و آن ناصبي را محكوم كرد. هنگامي كه آن مرد دوباره به محضر امام رسيد، امام حسن(ع) به او فرمود: اي بندة خدا، كسي مثل تو سود نبرد و هيچ كس همانند تو براي خودش دوستي نخريد؛ اولاً محبت خدا، ثانياً محبت محمد(ص) و علي(ع)، ثالثاً محبت خاندان پيامبر(ص)، رابعاً محبت ملائكة مقرب پروردگار و خامساً محبت برادران مؤمنت را كسب كردي. و به تعداد هر مؤمن و كافري چيزي به دست آوردي كه هزار مرتبه از دنيا ارزشمندتر است، پس گوارايت باد.2 اين است بهاي حيات بخشيدن به نفوس و جانها در مفهوم قرآني. اما مهم اين است كه بدانيم با چه چيزي دلها زنده ميشود تا جان و دل خود و ديگران را بدان حيات بخشيم؟ دلهاي مردم با جهاد در مقابل خواستههاي نفساني، آمادة دريافت فيض و عطاي الهي ميگردد. و مهمترين واجبات شما طبقة علما و فضلا اين است كه از اين فرصت در جهت زنده كردن دلهاي مردم استفاده كنيد. و از اهمّ مصاديق زنده كردن دلها، شناساندن عقايد اسلام به خصوص امام زمان(ع) به مردم است. و دليل اين مطلب حديث صحيحي است كه از رسول خدا(ص) به ما رسيده است: من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتةً جاهليّةً.3 هر كس بميرد در حالي كه امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است. بنابراين احياي نفوس در اين عصر، شناخت امام عصر(ع) و شناساندن آن به مردم و ايجاد ارتباط بين يتيمان آل محمد(ص) و اين پدر محجوب و غايب از نظر است؛ زيرا كه ارتباط با خداي متعال جز از طريق ارتباط با اهل بيت(ع) محقق نميشود. و ارتباط با وجود دهنده، جز از طريق ارتباط با واسطة وجود تحقق نمييابد و هنگامي كه ميخواهيم شخصيت ايشان را بشناسيم، عقول ما از كار ميافتد و راه به جايي نميبرد و چگونه اينطور نباشد در حالي كه امام رضا(ع) در وصف ايشان ميفرمايد: بأبي و أمّي سميّ جدّي، شبيهي و شبيه موسي بن عمران، عليه جيوب4 النّور تتوقّد بشعاع ضياء القدس.5 پدر و مادرم به فدايش، نام جدّ مرا دارد، شبيه من و شبيه موسيبن عمران است، بر او جامهها (نوارهايي) از نور است كه از فروغ روشنايي قدس ميدرخشد. اينها اوصافي است كه عقل را به حيرت و شگفتي مياندازد. كما اين كه در وصف حضرت مسيح(ع) اين تعبير به كار رفته است: عليه جلابيب6 النّور؛ بر تن او لباسهايي از نور است. آن جا كه امام رضا(ع) در مناظره با علماي مسيحي خطاب به جاثليق فرمودند: اي نصراني! آيا كتاب اشعياي نبي(ع) را خواندهاي؟ پاسخ گفت: «حرف به حرف آن را ميدانم.» آن گاه به آن دو مسيحي فرمود: آيا اين سخن وي را به ياد داريد كه: اي قوم من سيماي سوار بر الاغي را ميبينم كه جلبابهايي از نور پوشيده و سيماي شترسواري را نيز ميبينم كه نورش همچون نور ماه است. آن دو مسيحي پاسخ دادند: «بلي اشعيا(ع) همين را گفته است.» امام رضا(ع) فرمودند: اي نصراني آيا اين سخن حضرت عيسي(ع) را نيز در انجيل خواندهاي كه گفته: من به سوي پروردگارتان و پروردگار خويش ميروم و با رقليط (احمد) خواهم آمد و اوست كه به حق برايم شهادت ميدهد همان طور كه من شهادت دادم....7 لكن وصف امام مهدي(ع) بليغتر از آن است: عليه جيوب النور تتوقّد بشعاع ضياء القدس! با اين وجود نميتوانيم به حقيقت جلابيب نور بر عيسي(ع) و جيوب نور بر امام مهدي(ع) پي ببريم. احاديث اهل بيت(ع) گوهرهاي پنهاني هستند و تاكنون به اين گنجهاي معرفت خداي تعالي و معرفت وسايط فيض ايشان(ع) دست نيافتهايم؛ زيرا نيل به اين گنجها امري دشوار است كه با بحث و تعمق فكري همانند ساير علوم، حاصل نميشود بلكه عطاي الهي است كه به هر كدام از بندگانش كه بخواهد، ميبخشد. به راستي كه شناخت وليالله الاعظم(عج) احتياج به اين دارد كه خواصّ علماي باتقوا به اين كار كمر همت ببندند، كساني كه سالهاي طولاني مشغول معالجة مشكلات و مسائل فكري بودهاند و عبارتهاي معصومين(ع) را كه در دعاها و زيارتها آمده، مورد مطالعه و دقت قرار دادهاند و گنجهاي معارف آن را استخراج كردهاند. چه بسا فراوان اين عبارت دعاي ندبه را خوانده باشيم: بنفسي أنت من عقيد عزٍّ لايسامي. جانم به فداي عزتمندي كه همطرازي ندارد. اما چقدر براي فهم معناي آن فكر كردهايم؟ بسيار اندك. پس معناي «عقيد عزٍّ» چيست؟ و از چه درخت [عزّت] بلند و پرشاخهاي جدا شده و بلنداي اين شاخه تا كجا رسيده به طوري كه «لايسامي» كسي به بلنداي آن نميرسد. بيان فعل به صيغة مطلق و مجهول نشانگر اين است كه ممكن نيست فضل و شرف و منقبتي به پاي مقام شريف حضرت مهدي(ع) برسد. امام مهدي(ع) با بقية ائمه معصومين(ع) در برخي صفات مشتركند اما علاوه بر آن داراي صفاتي مختص به خود نيز ميباشند. از جمله اين سخن خداي متعال كه ميفرمايد: و أشرقت الأرض بنور ربّها و وضع الكتاب و جيء بالنّبيّين و الشّهداء و قضي بيّنهم بالحق و هم لايظلمون.8 و زمين به نور پروردگارش روشن شود و نامة اعمال را در ميان بگذارند و پيامبران و گواهان را بياورند و در ميان آنها به حق داوري شود و بر كسي ستم نخواهد شد. ظاهر اين آيه بيان صحنهاي از روز قيامت است، اما آيا منظور آيه اين است كه زمين قبل از وقوع قيامت با اين نور رباني روشن ميشود و يا آيه ميخواهد معناي ديگري را برساند؟ شيخ مفيد در الإرشاد و همچنين شيخ طوسي، شيخ صدوق، فضلبن شاذان نيشابوري و عليبن ابراهيم قمي رواياتي در تفسير اين آيه ذكر كردهاند. از آن جمله است اين روايت كه عليبن ابراهيم قمي(ره) نقل كرده است: مفضل بن عمر ميگويد: شنيدم كه امام صادق(ع) در تفسير آية: «و أشرقت الأرض بنور ربّها» ميفرمايد: و پروردگار زمين، يعني امام زمين [زمين به نور امامش روشن ميشود.] سپس به ايشان عرض كردم: هنگامي كه قيام نمايد چه ميشود؟ فرمودند: در آن هنگام مردم از نور خورشيد و روشنايي ماه بينياز ميگردند و به نور امام اكتفا ميكنند.9 هماكنون زمين با نور خورشيد روشن ميشود، اما قبل از برپايي قيامت، روزي فراخواهد رسيد كه پروردگار عالم زمين را با نور وليّ و حجت خودش روشن خواهد نمود. اين تعبير امام صادق(ع) كه در آن هنگام مردم از نور خورشيد و روشنايي ماه بينياز شده و به نور امام اكتفا ميكنند؛ چه تعبير حقيقي باشد چه رمزي و اشارهاي، پرده از حقيقتي عظيم برميدارد و آن اين است كه امام مهدي(ع) آن سرّ بزرگ رباني هستند كه وقتي از عالم غيب پا به عالم شهود ميگذارند، اشعة بدن شريفش و جيوب نوري كه خداوند تنها به ايشان اختصاص داده، جايگزين نور خورشيد و روشنايي ماه ميگردد، همانطوركه اشعة نفس مبارك ايشان نيز بر نفوس بشر تابيده و معادن انسانيت را از قوه به فعليت ميرساند؛ چرا كه مردم به فرمودة رسول خدا(ص) معادني هستند همانند معادن طلا و نقره. با اين اوصاف ما چگونه قادر به شناخت چنين شخصيتي هستيم؟ پيامبر اكرم(ص) دو زره داشتند كه آن دو از جمله ميراثهاي نبوت، نزد ائمه(ع) بود. يكي ازآن دو زره علامت امامت عام بود. و ائمه(ع) وقتي آن را ميپوشيدند، هماندازة قامت آنها بود، چرا كه از نشانههاي امامت اين است كه زره رسولالله(ص) متناسب قامت امام است. همانطور كه امام باقر(ع) فرمودند: امام داراي ده علامت است... و اگر زره رسول خدا(ص) را بپوشند، هماندازه ايشان است در حالي كه بر قامت ساير مردم بلند است.10 اين اولين زره بود، اما زره دوم مخصوص امام مهدي(ع) است و بر قامت هيچ كس جز وجود مبارك ايشان مناسب نيست. امام صادق(ع) فرمودند: هر كس از ما كه سلاح به او برسد، امام است. و پدرم زره رسول خدا(ص) را پوشيد اما به زمين كشيده ميشد و من هم پوشيدم باز هم چنان شد ولي قائم ما وقتي آن را ميپوشد متناسب قامت وي است.11 لذا ميتوان گفت كه آن زره را خداوند متعال نشانة خاص خاتم الانبياء رسول الله(ص) و خاتم الاوصياء امام مهدي(ع) قرار داده است. و مناسب قامت هيچ كس ديگري حتي اميرالمؤمنين(ع) كه افضل اولين و آخرين بعد از پيامبر(ص) است، نميباشد. چرا كه بزرگترين مدار و سلسلة دايرة وجود، نبوت و امامت ميباشند. و ختم مدار نبوت با رسولالله(ص) بوده و ختم امامت با امام مهدي(ع) ميباشد. بنابراين جاي تعجب نيست كه برخي صفات و ويژگيها مختص امام مهدي(ع) بوده و با جدشان رسولالله(ص) در آن اوصاف مشتركند. و البته پيامبر اكرم(ص) «الخاتم لماسبق و الفاتح لما استقبل؛12 پاياندهندة كلّ مراحل پيشين و آغازگر مرحلة جديد» است اما صاحب الزمان(ع) خاتم مطلق است. و لذا از جملة اوصاف امام مهدي(ع) اين است: المنتهي إليه مواريث الأنبياء ولديه آثار الأصفياء.13 ميراثهاي ابنيا به وي منتهي ميشود و آثار اصفيا و ائمه(ع) نزد ايشان است. پس او نقطة نهايي سير در دايرة نبوت و امامت است. و خداوند ثمرات دايرة نبوت را به دست ايشان محقق ميسازد و خداوند متعال همة الطاف خاصهاي را كه بين انبيا و اوليائش توزيع نموده، در وي جمع ميكند. و جملگي آنچه را كه به نوح و ابراهيم و موسي و عيسي(ع) عطا نموده، به خاتم ائمه(ع) و تحقق بخش اهداف انبيا يعني امام زمان(ع) نيز عطا فرموده است. اين است امام زمان(ع) كه هر قدر پروانة عقل و انديشه انسان به شعلة چراغ وجود ايشان نزديكتر ميشود، بر حيرت و سرگشتگياش افزوده ميگردد. يقيناً شناخت و معرفت يافتن نسبت به امام زمان(عج) نياز به اذن خاص الهي دارد: و ما تشاءون إلّا أن يشاء الله ربّ العالمين.14 و شما نميخواهيد مگر آنچه را كه پروردگار جهانيان خواسته باشد. و لذا بر ما واجب است كه از خداوند متعال بخواهيم كه امام زمان(ع) را به ما بشناساند، همانطور كه در دعا ميخوانيم: أللّهمّ عرّفني نفسك، فإنّك إن لم تعرّفني نفسك لم أعرف نبيّك، اللّهم عرّفني رسولك فإنّك إن لم تعرّفني رسولك لم أعرف حجّتك، اللّهمّ عرّفني حجّتك فإنّك إن لم تعرّفني حجّتك ضللت عن ديني.15 خداوندا خودت را به من بشناسان كه اگر خودت را به من نشناساني، پيامبرت را نخواهم شناخت؛ خداوندا پيامبرت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساني، حجتت را نخواهم شناخت؛ خداوندا حجتت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساني، از دينم گمراه خواهم شد. اگر معرفت امام عصر(ع) امر سادهاي بود، به اين دعا و تضرع نيازي نبود. لذا اين معرفت از نعمتهايي است كه نيازمند رحمت و اذن خاص پروردگار عالم است. اما آنچه كه ما ميتوانيم انجام دهيم اين است كه شبانه روز به ياد خدا و ياد امام زمان(ع) كه به نوعي ياد خداست، مداومت كنيم. پس روز خود را با ذكر اسم شريف ايشان آغاز و بدان نام مبارك ختم كنيد. و درهر جا كه بوديد، در محافل و مجالس خود، ايشان را ياد كنيد. شايد نظر لطفي به ما كند كه يك نگاه او عالمي را بر هم ميزند. آقاي من! اي حجت خدا در زمين... چه شخصيت رباني هستي، و چه اسرار الهي در خود پنهان داري؛ اي كتاب مستور و اي صاحب دين مأثور! در زيارت مولايمان صاحبالأمر(ع) ميخوانيم: سلام الله و تحيّاته و صلواته علي مولاي صاحبالزّمان صاحب الضّياء و النّور و الدّين المأثور و اللّواء و المشهور، و الكتاب المنشور و صاحب الدّهور و العصور.16 سلام خداوند و تحيات و صلواتش بر مولايم صاحبالزمان، صاحب روشنايي و نور، و دين روايت شده و پرچم برافراشته و كتاب نوشته شده و صاحب دورانها و عصرها. تو مصداق «و كتاب مسطور في رقّ منشور؛ كتابي نگاشته شده در طوماري گسترده»17 و «نور علي نور، روشنايي بر روي روشنايي»18 هستي. تو حامل سرّ الهي كه در قلب طاهرت مستور و از ساير قلوب پنهان است، ميباشي! اين ادعيه و زيارت را بخوانيد تا به وسعت سلطنت الهي كه خداوند به ولي و حجت خودش، صاحبالزمان(ع) عطا كرده، پي ببريد. در يكي ازآنها ميخوانيم: سلام بر تو اي حجت خدا بر آنچه در زمين و آسمان است.19 و در زيارت ديگري از آن حضرت(ع) آمده است: شهادت ميدهم كه تو حجت خدا بر گذشتگان و هر كس كه باقي مانده هستي.20 وقت به ما اجازه نميدهد كه به شرح اين معنا بپردازيم كه حجت خدا بر گذشتگان و هر كس كه باقي مانده، يعني چه! امام مهدي(ع)، وجهالله است. لكن ايشان چه وجهاللّهي هستند؟ در دعاي ندبه ميخوانيم: أين وجه الله الّذي يتوجّه إليه الأولياء. كجاست آن وجه الله كه اوليا به سوي او رو ميكنند. و براي فهم معناي اين فراز از دعاي ندبه، بهتر است كه اين اوليايي را كه به وسيلة وجه الله (امام مهدي(ع)) به خداوند توسل ميجويند، بشناسيم. در قرآن كريم در وصف اين اولياي الهي چنين آمده: ألا إنّ أولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الّذين آمنوا و كانوا يتّقون لهم البشري في الحياة الدّنيا و في الآخرة لاتبديل لكلمات الله ذلك هو الفوز العظيم.21 آگاه باشيد كه براي دوستان خدا بيمي نيست و غمگين نميشوند. كساني را كه ايمان آوردند و پرهيزگاري ميكردند، بشارت است ايشان را در دنيا و آخرت. سخن خدا دگرگون نميشود. اين است كاميابي بزرگ. و قطعاً اين اولياي الهي به اين درجة عالي رسيدهاند كه اهليت يافتهاند تا به وسيلة امام مهدي(ع) ـ روحي و ارواح العالمين له الفداء ـ به شرف توسل به خداوند متعال نايل شوند. پس [اي صاحبالزمان] تا زماني كه تو را نشناختهايم و خود را به غير تو مشغول كردهايم و با افكارمان از تو دور هستيم هم چنان در فراق خواهيم بود تا اين كه نظر لطفي به ما افكني همانطور كه به آن مرد حلّي عنايت نمودي، و خداوند قلبش را با محبت اهل بيت(ع) حيات بخشيد. آيا قلوب ما را نيز با اكسير نگاه خود زنده خواهي كرد؟ آن مرد با ايمان حلي هنگامي كه مصائب صديقهكبري حضرت زهرا(س) را به خاطر ميآورد و يا ميشنيد، تاب و توان از كف ميداد. و نميتوانست تصور كند كه چگونه به خانه فاطمة زهرا(س) هجوم برده و ايشان را كتك زده و پهلويش را شكستند. آن مرد هر زمان به ياد ميآورد كه مصيبت حضرت زهرا(س) به آن جا رسيد كه بقية عمرش را از رنج و ناراحتي آن روز سپري نموده تا اين كه لاغر و نحيف همچون شبه گرديد و جز پوست و استخوان از او نماند و سرانجام هم وصيت نمود او را شبانه دفن كنند تا ظالمان به ايشان در تشييعش شركت نكنند؛ صبر از كف ميداد و به ذكر اين مصائب و ظلم ظالمان به حضرت زهرا(س) ميپرداخت. تا اين كه خبر به گوش والي شهر حله رسيد. دستور داد او را دستگير و شكنجه كردند و آنقدر زدند تا تمام دندانهايش ريخت و زبانش قطع گرديد، چنان كه برخي از شكنجهگران گفتند: ديگر بس است. اما به اين هم اكتفا نكردند بلكه بينياش را سوراخ كرده و طنابي از آن عبور داده و او را در بازار گرداندند تا ماية عبرت ديگران شود. آن گاه جنازة نيمه جان او را در خانهاش انداختند و بازگشتند. روز بعد مردم با كمال تعجب او را ديدند كه نماز ميخواند در حالي كه كاملاً سالم است و هيچ اثري از ضرب و شتم روز قبل در بدنش شماهده نميشود. بلكه عليرغم سن زيادش، چهرهاي شاداب و جوان و نوراني يافته است. از آنچه كه برايش رخ داده سؤال كردند. گفت: هنگامي كه مرا با آن حال رها كردند، دانستم كه لحظات آخر عمرم ميباشد و مرگ را با چشمم مشاهده ميكردم. خواستم مولايم حجتبن الحسن(ع) را صدا بزنم اما نتوانستم. لذا با قلبم ندا دادم: «يا صاحبالزمان» كه به ناگاه ايشان را در كنارم نشسته يافتم. به من نگاهي انداخت و دستش را بر بدنم گذاشت. آن گاه فرمود: برخيز و براي تحصيل روزي خانوادهات تلاش كن. من هم برخاستم در حالي كه از قبل سالمتر و بهترم. چه رخ داد و چگونه جراحاتش التيام يافت و زبان قطع شدهاش دوباره شفا يافت و دندانهايش دوباره روييد. و چگونه چهرة معمولي و چروكيدهاش به چهرهاي زيبا و نوراني مبدل گشت؟ اين چه اكسيري است كه تنها با يك تماس و در يك نقطه، اين چنين تبديل و تغييري در كل بدن آن مؤمن ايجاد نمود؟ اكسير، آن طور كه ميگويند باعث انقلاب و دگرگوني در ماهيت اشيا ميشود. اما اين دگرگوني محدود است، نه به اين شكل ريشهاي و اساسي. بلي چنين اتفاقي رخ داد و همانند آن ممكن است براي شما نيز حاصل شود. اگر يك گام به سمت مولا برداشته و استحقاق يك نگاه او را بيابيد، انقلابي عظيم در عالم ملك و ملكوت شما پديد ميآيد! همانطور كه آن مرد مؤمن گفت، نيازي نيست كه با دستش همة جراحات را لمس كند تا التيام يابد، چرا كه آن دست، دست وليّ خدا و در واقع يدالله تعالي است. صلوات خدا بر تو، صلوات خدا بر تو، صلوات خدا بر تو به عدد آنچه در علم خداست؛ صلواتي ابدي تا دوام ملك خداي متعال. اللّهم صلّي علي محمّد و آل محمّد. پينوشتها: * اين سخنراني در تاريخ نيمه شعبان سال 1374 ش ايراد گرديده است. 1. سورة مائده (5)، آية 32. 2. طبرسي، الإحتجاج؛ ج1 ص11؛ مجلسي، بحارالأنوار، ج2، ص8؛ تفسير العسكري(ع)، ص347. 3. صدوق، كمالالدين و تمام النعمة، 2/409. 4. «جُيُوب» جمع «جَيب» به معناي يقه پيراهن يا گريبان است. 5. عيون أخبار الرضا(ع)، ج1، ص9. 6. «جلابيب» جمع «جلباب» به معناي پيراهن يا لباس گشاد است. 7. عيون أخبار الرضا(ع)، ج2، ص145. 8. سوره زمر (39)، آية 69. 9. تفسير عليبن ابراهيم قمي، ج2، ص253. 10. كليني، الكافي، ج1، ص388. 11. بصائرالدرجات، ص195؛ كليني، همان، ج1، ص232. 12. كليني، همان، ج4، ص572؛ جعفربن محمدبن قولويه، كاملالزيارات، ص97. 13. شهيد اول، المزار، ص203. 14. سوره تكوير (81)، آية 29. 15. كليني، همان، ج1، ص337. 16. مجلسي، بحارالانوار: 102/83؛ مصباح الزائر، ص312. 17. سورة طور (52)، آيات 3ـ2. 18. سورة نور (24)، آية 35. 19. مجلسي، همان، ج99، ص116؛ السّلام عليك يا حجّة علي من في الأرض و السّماء 20. شهيد اول، همان، ص203؛ أشهد أنّك الحجّة علي من مضي و علي من بقي. 21. سورة يونس (10)، آيات 64ـ62. |
|||||
|
|||||
|
|
نقش انتظار در زندگي منتظر |
|
|||
|
چشم به راهان سپيده با آن " خورشيد پنهان" انس و الفت دارند و او را هر چند غايب است، " حاضرترين حاضران" مي بينند و " حضور غايبانه" او را روشنايي راه خويش مي سازند. اينگونه است كه منتظران، از وجود آن" آفتاب پشت ابر" بهره مي برند و چنين جرعه نوش باده شوقند و سرمست از صهباي عشق! اميد به آمدنش، انگيزه آفرين تلاش و حركت است و بر ديدگان مشتاق دلدادگان او، "سرمه انتظار!" اينان، پاي بندي به رضاي مولا را، كه در سايه تقوا و پرواست، تمريني براي اطاعت عصر حضور قرار مي دهند و آنگونه كه امام صادق عليه السلام فرمود منتظران ظهور در عصرغيبت اند و گوش به فرمان او در هنگام حضور:" طوبي لشيعة قائمنا، المنتظرين لظهوره في غيبته و المطيعين له في ظهوره..." (1) بذر انتظار، زندگي منتظران را بارور مي سازد و به زندگي ها شور و اميد مي بخشد، تا در ساختن فردايي روشن و سعادت بخش، سهيم و شريك باشد. تلاش و تحرك، ثمره بذر مقدس انتظار است. آنان كه ديده اميدوار خود را به روزي دوخته اند كه با آمدن مهدي" عجل الله تعالي فرجه الشريف" سايه عدالت جهاني همه جا و همه كس را فراگيرد، اگر از پيشگامان اين عدالتخواهي و عدل گستري نباشند، به آن اميد و اين اميدواري بايد به ديده ترديد نگريست. بايد پرسيد، در خودمان و جامعه مان و محيط زندگي مان، چه تمهيدات و زمينه هايي را براي تحقق اين آرمان گوهرين فراهم ساخته ايم؟ آن امام موعود براي عدل گستري جهاني، نيرو و ياور مي خواهد، افسر و سرباز مي طلبد، پذيرش و اطاعت و فداكاري و جانبازي لازم است. آناني منتظران واقعي اند كه مشتاقند هستي خود را فداي اهداف الهي مهدي"عجل الله تعالي فرجه الشريف" كنند. امروز، نيروهاي خالص، مطيع، پا به ركاب و جان بر كف كجايند و در چه شرايطي به سر مي برند؟ انتظار بدون خودسازي و تعهد و تقوا و شهادت طلبي امت منتظر بي معناست. دين باوران آماده جهاد، شايسته اين وصف اند و منتظر تحقق وعده الهي! اگر مهدي زهرا" عجل الله تعالي فرجه الشريف" باز گردد. جهان آيينه اعجاز گردد سرم را پيش پايش مي گذارم كه با خاك رهش دمساز گردد اينكه فرموده اند، فرج شما در " انتظار فرج" است، اشاره به اين تحول كيفي در رفتار و آمادگي و تلاشگري منتظران هم دارد و چنين است نقش انتظار، در زندگي منتظران! پي نوشت : 1- منتخب الاثر ص 514 |
|||||
|
|||||
|
|
غيبت يا غفلت |
|
|||
|
بلاى جانسوز عصر ما غيبت نيست، غفلت است. حال و روز شيعه در اين عصر، از دو وجه بيرون نيست. يا معصوم خاتم را، امام را و ولىالله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خويش مى داند يا سر بر آستان محبوب و مقتدايى ديگر مىسايد. شيعه اگر گمان كند كه حبيب و طبيب و نجات بخشى جز او در عالم هست، راه به خطا برده است و پا از صراط مستقيم تشيع بيرون نهاده است. شيعه اگر در حضور آب، دل به سراب مىسپارد، چگونه نام خود را شيعه مىگذارد؟ شيعه بهتر از هر كس مى فهمد كه "مَن ماتَ و لَم يَعرف اِمامَ زمانه ماتَ مِيتةالجاهليِة" . «هركه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است. » شيعه بهتر از هر كس مى فهمد كه ميزان و معيار محبت، امام است و هر محبتى در راستاى محبت امام، معنا مىشود. و اگر مدعى است كه مريد آن قطب عالم است، محب آن ولىاللهالاعظم است، عاشق آن حجتخاتم است، اين حال و روز با عشق، سر سازگارى ندارد. كدام عاشقى بى ياد معشوق، زيستن مىتواند؟ كدام عاشقى، يك لحظه بى خاطره معشوق سر مى كند؟ كدام عاشقى هر از گاه به ياد معشوق مىافتد و محبوب را در رديف ديگر امور روزمره خويش مىبيند؟ كدام عاشق هجران كشيدهاى خورد و خوراك و خواب و لذت مى فهمد؟ اين ننگ و عار براى عاشق نيست كه از معشوق بشنود كه ما تو را از ياد نمى بريم و مراعات تو را فرو نمى گذاريم و او... و او بىاشتياق زيارت معشوق سر كند و ياد او را فرو بگذارد؟ اين اوج بى معرفتى محب نيست كه بداند و بشنود كه محبوب به شادمانى او شاد مى شود، با اندوه او غمگين مى گردد، مريضىاش محبوب را بيمار مىكند، هرگاه دست به دعا بردارد، محبوب آمين مى گويد و آن زمان كه سكوت كند، محبوب، برايش و به جايش دعا مىكند و او سر از پاى نشناسد و قالب تهى نكند؟ آرى بلاى جانسوز عصر ما غفلت است، غيبت نيست. و غيبته منا. او غايب نيست، پرده بر چشمهاى ماست. چه كس صادقانه دست به دعا برآورده است، مخلصانه امام خويش را طلب كرده است، و پاسخ نگرفته است؟ برخى امام را طلب مى كنند و ديگران را هم. اينان تا آن زمان كه چشم به ابواب چند گانه دارند، دستشان به دامان امام نمى رسد. بعضى امام را طلب مىكنند ، اما نه به خاطر امام كه براى وصول به حاجات خويش. مىبينى كه امام را صدا مىكند - با تضرعى جانسوز و جگرخراش - اما آنچه مى طلبد، ديدار حيات بخش امام نيست، حل مشكلات و وصول به حاجات خويش است. اين سخن نه بدان معناست كه در تلاطم مشكلات، به سراغ امام نبايد رفت و قضاء حوائح و استجابت دعا و رفع موانع را از او نبايد خواست. بلكه به عكس، همه چيز از نزول باران، تا شفاى بيماران را از امام بايد طلب كرد كه تقدير و مشيت همه چيز در عالم به دست اوست و هيچ كار، بىاشارت مژگان او به سرانجام نمىرسد. سخن اين است كه شوق ديدار امام چيزى است و عريضه و عرضه حاجات دنيوى، چيز ديگر. سخن اين است كه ساقى اين بارگاه، به ظرفيت و جام همت مهمان مىنگرد، محبوب، به ظرفيت دل محب نگاه مىكند. اِنّهذه القلوب اوعية و خيرها اوعاها. يكى به هواى بهشت در مصيبتحسين (ع) اشك مىريزد. يكى در مجلس حسين (ع)، بر مصيبتخويش مىگريد. و يكى را معرفتحسين و معرفتبه مصيبتحسين (ع) مىگرياند. هركس به قدر جام معرفتخويش، از دستهاى امام نوش مىكند. امام دست نيافتنى نيست، دستهاى ما بسته است. امام در پرده غيبت نيست، پرده بر چشمهاى ماست. و آنچه ما را از زيارت امام محروم مىكند، غيبت امام نيست، غفلت ماست.
|
|||||
|
|||||
|
|
انتظار فرج |
|
|||
|
يكى از شرايط حضور در حكومت بقيةالله و توفيق ديدار با آن حضرت انتظار فرج است؛ يعنى آمادگى كامل براى پذيرش حكومت حق و آراستن به آنچه كه مهدى عليه السلام مي گويد و مي خواهد. انتظار فرج يعنى نفى هر گونه سلطه از بيگانگان و مبارزه با افكار انحرافى و فساد اخلاق و در يك كلام، انتظار فرج يعنى بيزارى از دشمنان خدا و پيامبر و معصومين قدس سرهما . بى سبب نيست كه انتظار از بهترين اعمال شمرده شده است، بلكه فرد منتظرِ دولت مهدى همانند كسى است كه در پيش روى رسول خدا شهيد گشته و در خون خود غلتيده است و اگر بر همان حالت انتظار از دنيا برود بسان كسى باشد كه در خيمه مهدى فاطمه عليه السلام مي باشد. ابو بصير از امام صادق روايت كرده كه آن حضرت روزى فرمود: آيا شما را خبر ندهم به چيزى كه خداوند عملى را بدون آن از بندگانش قبول نمي كند؟ گفتيم: آرى. فرمود: شهادت بر وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم و اقرار به آنچه كه خداوند فرموده، از دوستى ما و بيزارى از دشمنان و اطاعت و پيروى از ما. نيز داشتن ورع و پرهيزكارى و انتظار كشيدن براى قائم عليه السلام . آنگاه فرمود:به درستى كه براى ما دولتى است، خداوند آن را هر زمانى كه اراده كند برقرار مي سازد. سپس افزود: هر كس كه دوست دارد از ياران قائم عليه السلام ما باشد بايد در انتظار به سر برد و خود را به ورع و محاسن اخلاق بيارايد، و اگر در همان حال بميرد براى او اجرى همانند كسى است كه آن حضرت را درك كرده باشد.
|
|||||
|
|||||
|
|
وفات دومين نايب امام زمان عليه السلام |
|
|||
|
سفير دوم حضرت ولي عصرعليه السلام درغيبت صغري ، ابوجعفربن عثمان ملقب به" عسكري دوم" است كه دوران سفارت او با ايام خلافت معتمدعباسي، معتضد عباسي ، مكتفي عباسي و10 سال از خلافت مقتدرعباسي مصادف شد و درحدود 40 سال مقام والاي نيابت خاصه را به عهده داشت و در سال 305 ديده از جهان بربست. محمد بن عثمان بعد از درگذشت پدرش به مقام سفارت منصوب شد. در مورد وثاقت او توقيعات شريفه اي ذكر شده است . امام حسن عسكري خطاب به يكي از ياران درباره او چنين مي فرمايد: " عمري ( عثمان بن سعيد) و پسرش( محمد بن عثمان) هردومورد اعتماد و وثوق من هستند و هرچه بگويند ازمن گفته اند و هر چه روايت مي كنند از من روايت كرده اند . سخنان ايشان را بشنو و فرمانشان را اطاعت كن كه هر دو مورد امين و مورد وثوق هستند." و امام عصرعليه السلام نيزدرتوقيع شريفشان درحق محمد بن عثمان مي فرمايند:" او در همين حال مورد وثوق و اعتماد ماست و او درپيش ما مقام و منزلتي دارد كه او را دلشاد مي سازد . خداوند لطف و كرمش را در حق او افزون كند كه او مولاي تواناست و همه ستايش ها مخصوص اوست كه شريكي ندارد و صلوات و سلام و درودهاي فراوان بر رسول گرامي ، حضرت محمد عليه السلام واهل بيت او باد." توقيعات مبارك حضرت با همان خطي كه در زمان پدرش عثمان صادر مي شد به دست او صادر مي گشت و به شيعيان مي رسيد و شيعيان جواب سئوالات خود را از طريق ايشان از امام عصرعليه السلام مي گرفتند ، وي واسطه بين آن حضرت و مردم بود. محمد بن عثمان پس از40 سال افتخارخدمت و افتخار تصدي پست رفيع نيابت سرانجام درسال 305 هجري به دار آخرت شتافت . قبر آن بزرگوار در شهر بغداد است . علائم و كرامات زيادي از وي ظاهر شد معجزات امام زمان عليه السلام به دست او آشكار مي گرديد و امور بسياري از جانب امام عليه السلام به شيعيان خبرداد كه همه باعث بصيرت شيعيان درخصوص وجود امام دوازدهم گرديد. محمد بن عثمان قدس الله روحه ، قبري براي خود حفر نموده بود كه هر روز داخل آن مي شد و يك جزء قرآن را تلاوت مي كرد ؛ سپس بيرون مي آمد وقتي علت آن را سئوال مي كنند مي فرمايد: براي مردن اسبابي هست بعداً كه از او سئوال مي كنند ، مي فرمايد: مأمورشدم كه خود را جمع و جور كنم . سپس دو ماه بعد وفات مي كند كه در كتاب غيبت شيخ طوسي نوشته شده كه در آخر ماه جمادي الاولي سال 305 وفات مي فرمايد.(1) پي نوشت: 1- مفاخر اسلام، علي دواني، ج 2.
|
|||||
|
|||||
|
|
امام مهدي(ع) در حديث لوح |
|
|||
|
سخــنرانــي آيـتالله العـــظمي وحـــيـد خــــراســـاني
قسم به خدا كه من در زمان حيات رسول خدا(ص) به نزد مادرت فاطمه(س) رفتم تا ولادت حسين(ع) را به او تبريك گويم. پس در دستان مباركش لوحي سبز رنگ ديدم، گمان ميكنم كه از زمرد بود و نوشتههاي سفيد رنگي چون نور خورشيد داشت. عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت اي دختر رسول خدا!(ص) اين لوح چيست! كلام معصوم داراي ابعاد مختلف؛ ظاهر و باطن است، زيرا از ناحيه كساني صادر شده كه خداوند تبارك و تعالي، احاطه خاص وجودي به آنها عنايت فرموده است. پس كلام ايشان، صادر شده از ناحيه همين احاطه است و مانند كسي نيست كه كمي احاطه داشته، اما زياد حرف ميزند. كلام آنها ، همه مردم را در همة دورانها، مخاطب قرار ميدهد و به همين دليل در آن، براي خاص و عام علومي وجود دارد. كلام معصومين(ع) براي عوام، عبادت و براي خواص، اشارت است. احاديث آنها در سطوح مختلف، بنا به موضوع يا بنابر نقل راوي از معني، متفاوت است. بعضي از اين احاديث با مطالب بلند مرتبهاش، به جايگاه عظيمي ميرسد كه عقول را در حيرت فرو ميبرد. «حديث لوح» يكي از اين احاديث است كه شيخ كليني در كتاب كافي نقل كرده است. هنگامي كه به آن مراجعه ميكنيد، در مييابيد كه اين حديث، از مقامي نزد ابيبصير برخوردار است كه به عبدالرحمن بن سالم ميگويد: اگر در تمامي عمرت، به غير از اين حديث چيزي نميشنيدي؛ همين حديث براي تو كافي بود پس آن را جز براي اهلش، براي كسي بازگو مكن. و آن اين است: از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: پدرم به جابر بن عبدالله انصاري فرمود كه من با تو كاري دارم. چه وقتي ميتوانم كه پيش تو بيايم و از تو سؤالاتي بكنم؟ جابر عرض كرد: هر وقتي كه دوست داشتيد. پس روزي نزد او رفت و به او گفت: اي جابر! مرا از لوحي كه در دست مادرم فاطمه دختر رسولالله(ص)، ديدي و آنچه كه مادرم از مكتوبات آن لوح در اختيار تو گذاشته، باخبر كن! جابر عرض كرد: قسم به خدا كه من در زمان حيات رسول خدا(ص) به نزد مادرت فاطمه(س) رفتم تا ولادت حسين(ع) را به او تبريك گويم. پس در دستان مباركش لوحي سبز رنگ ديدم، گمان ميكنم كه از زمرد بود و نوشتههاي سفيد رنگي چون نور خورشيد داشت. عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت اي دختر رسول خدا!(ص) اين لوح چيست! ايشان فرمودند: اين لوحي است كه خداوند به رسول خدا هديه داده است. در آن، اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو فرزندم و اسامي اوصياء از فرزندانم ميباشد. پدرم آن را به من عطا فرموده است تا با آن، مرا بشارت دهد. جابر گفت: سپس مادرتان فاطمه(س) آن را به من نشان دادند. آن را خواندم و از روي آن نوشتم. پدرم فرمود: «آيا نسخهاي كه از آن برداشتهاي، نزد تو موجود است تا به من نشان دهي»؟ عرض كرد: بلي. پس پدرم با او به منزل جابر رفت. جابر صحيفهاي از پوست نازك بيرون آورد. پدرم گفت: اي جابر! كتاب را نگاه كن تا من برايت بخوانم. جابر نگاه به نسخهاش ميكرد و پدرم ميخواند، حتي يك حرف هم مخالف نوشته نبود. پس جابر گفت: به خداوند سوگند همينطور است كه شما خواندي، در لوح نوشته شده بود: « بسماللهالرّحمنالرحيم، اين كتابي است از سوي خداوند عزيز حكيم، براي محمد، پيامبر؛ نور، سفير، حجاب و دليلش. روحالامين از سوي پروردگار عالميان بر او نازل گشته است. اي محمد! نامهاي مرا تعظيم كن و نعمتهايم را شاكر باش و آنها را انكار مكن. همانا من خدايي هستم كه به غير از من معبودي نيست؛ كوبندة ستمكاران، پيروزيبخش ستمديدگان و حاكم دين. همانا خداوندي هستم كه به غير از من معبودي نيست، هر كس كه غير از فضل مرا اميد داشته يا از غير از عدل من بهراسد، او را آنچنان عذابي كنم كه احدي از جهانيان را عذاب نكرده باشم. تنها مرا عبادت كن و بر من توكل كن. همانا من پيغمبري مبعوث نكردم كه روزهايش اكمال نشد و مدتش به سر رسيد مگر اينكه براي او وصياي قرار دادم. همانا من تو را بر انبيا برتري دادم و وصيات را بر اوصيا، و تو را گرامي داشتم با دو بچه شير و دو نوهات حسن و حسين. پس همانا حسن را معدن علم خود، پس از گذران مدت پدرش و حسين را خازن وحي خود قرار دادم و او را با شهادت، گرامي داشتم و او به وسيلة آن به سعادت رسيد. پس همانا او برترين كساني است كه شهيد شدهاند و بالاترين شهدا از لحاظ درجه است. كلمة تامّة خود را با او قرار دادم و حجت بالغهام نزد اوست. با عترت او پاداش ميدهم و عقاب مينمايم. اولين آنها، علي، سيد عابدان و زينت اولياي گذشتة من است و پسرش شبيه جدش محمد است كه باقر علم و معدن حكمت من است. شككنندگان در جعفر، هلاك خواهند شد، منكر او منكر من است. اين قول، حقيقتاً از سوي من پابرجاست كه گرامي ميدارم جايگاه جعفر را و او را در مورد شيعيان، ياران و دوستانش، خوشحال ميكنم. بعد از او براي موسي فتنهاي كور و تاريك رخ خواهد داد. حجت من مخفي نميماند، و همانا اولياي من از جام وفادارتر مينوشند. هر كس هر كدام از آنها را انكار كند نعمت مرا انكار كرده است و هر كس آيهاي از كتاب مرا تغيير دهد، بر من افترا بسته است. واي بر افترابندان و منكران! پس از اتمام مدت موسي، بندهام و حبيبم و برگزيدهام علي، وليّ و ياور من و كسي است كه سختي نبوت را بر دوش او ميگذارم و او را با تصدي آن امتحان ميكنم. او را عفريتي مستكبر ميكشد، و در شهري كه بندة صالح بنا كرده است، در كنار بدترين خلايقم دفن ميشود. اين قول بر من ثابت است كه او را با پسرش محمد مسرور سازم؛ جانشين پس از او و وارث علمش. پس او معدن علم من، جايگاه سرّم و حجتم بر مخلوقات است. بندهاي به او ايمان نميآورد، مگر آنكه بهشت را جايگاه او قرار ميدهم و شفاعتش را در مورد70 نفر از خويشانش كه همگي مستوجب آتش هستند ميپذيرم و سعادت به پسرش، علي؛ ولي من و ياورم و شاهد در خلقم و امين من بر وصيم ختم ميشود. از او دعوت كننده به راهم و خازن علمم، حسن را بهوجود ميآورم و آن را با پسرش (م ح م د) رحمة للعالمين كامل ميكنم. او كمال موسي، بهاء عيسي و صبر ايوب دارد. پس در زمان او، اولياي من ذليل گشته، سرهاي آنها هديه داده شود، همانطور كه سرهاي رؤساي ترك و ديلم هديه ميشوند. پس كشته و سوزانده شوند و در خوف و رعب و هراس به سر برند. زمين با خونهاي آنها رنگين ميشود و فرياد و فغان زنانشان بالا ميرود. آنان به حتم اولياي من هستند. با آنها، تمامي فتنههاي كور و تاريك را دفع ميكنم و به واسطه آنها زلزلهها را برداشته، غل و زنجيرها را باز ميكنم. آنها كساني هستند كه صلوات و رحمت پروردگارشان بر آنها است و آنها هدايت شدگانند». اين لوحي است كه خداوند به رسول خدا(ص) هديه نموده و پدرم به من عطا فرموده است تا با آن مرا بشارت دهد. مشخص ميشود كه شأن نزول اين لوح، به مناسبت ولادت امام حسين(ع) بوده و همانا خداوند تعالي و پيامبرش در روز اول ولادتش، او را از آنچه كه بر ايشان ـ امام حسين(ع) ـ جاري ميشود، باخبر ميكنند و چارهاي از اين موضوع نبوده است. امام حسين(ع) داراي جاذبة خاصي در قلبها هستند، به طوري كه به مجرد آنكه نامش ذكر ميشود، آن جاذبه در قلبها پديدار ميشود: همانا براي حسين(ع) محبتي مخفي در قلبهاي مؤمنين وجود دارد. پس خود او و طفوليتش در قلب مادرش زهرا(س) چگونه است؟ و حالِ مادرش چگونه است هنگامي كه ميفهمد كه طفلش كه الان يك روزه است، سرش را با غريبي و تنهايي، كنار فرات جدا ميكنند؟ اينجاست كه مقام فاطمه(س) نزد خداي تعالي متجلي ميشود، و زمان بشارت الهي به حضرت رسول(ص) و حضرت زهرا(س) به واسطة ائمه معصومين(ع) از ذريه حسين(ع) و به واسطه نقش آنها در اين امت تا مهدي(ع) كه ذخيره اصلاحگر عالم است، فرا ميرسد. پس حضرت زهرا(س) فرمود: اين كتابي است كه خداوند به رسول خدا(ص) اهدا فرموده است؛ در آن اسم پدرم، شوهرم، اسم دو فرزندم و اسم اوصياي از فرزندانم ميباشد و آن را پدرم به من عطا فرموده تا با آن مرا بشارت دهد. اين كتابي است از خداوند عزيز حكيم به محمد پيامبرش... اسم عزت و اسم حكمت را با هم جمع نموده است و اين بحثي است كه تنها به اشارهاي به آن، اكتفا ميكنيم و قرائت را ادامه ميدهيم تا بفهميم كه اين كتاب از كيست! و به سوي كيست؟ عناوين گوينده و مخاطب را ملاحظه كنيد. گوينده: خداوند عزيز و كليم. مخاطب: پيامبر او، نور، سفيرش، حجاب و دليلش. در هر يك از اين عناوين، بحثي است كه وقت ما براي پرداختن به آن كافي نيست، فقط ميخواهم كه در كلمه «نورش» تأمل كنيد. خداوند متعال در آخر آيه نور ميفرمايد: يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الأمثال للنّاس و الله بكلّ شيءٍ عليم.1 خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت ميكند، و اين مثلها را خدا براي مردم ميزند و خدا به هر چيزي داناست. آن چه كه ميخواهم اشاره كنم اين است كه هر كسي در اين حديث قدسي دقيق شود، ملاحظه ميكند؛ اولاً در اين حديث، نامهاي همه ائمه معصومين(ع) و خصوصيات مهم آنها كاملاً ذكر شده و اين مطابق است با آنچه از اخبار صحيحه از ذكر ائمه از لحاظ تعداد و اسماء در تورات و انجيل، قبل از تحريفشان موجود بوده است. البته نصي در تورات بعد از تحريف باقيمانده است كه تعداد ائمه(ع) را بيان ميكند! اين موضوع را «ابنكثير» در البداية والنهاية ج 6، صفحة 280 آورده است: در توراتي كه دست اهل كتاب است اين مضمون است: «همانا خداي تعالي به ابراهيم، اسماعيل را بشارت داد و همانا او را رشد داد و زياد كرد و از فرزندانش دوازده عظيم قرار داد». منظور ابن كثير آن چيزي است كه در تورات فعلي است. در عهد قديم و جديد، سفر آفرينش، صحاح هفدهم، آمده است: ابراهيم به خداوند گفت: اي كاش اسماعيل در حالي كه امام تو ميبود زندگاني ميگذراند. پس خداوند گفت: ساره همسرت، پسري براي تو به دنيا ميآورد و به اسحاق صدايش ميزني و عهد مرا اقامه ميكند و با او عهدي ابدي نسل به نسل منتقل ميشود. و اما اسماعيل، آنچه را كه دربارة او گفتي شنيدم، آگاه باش كه من او را مبارك گردانم و به ثمر نشانم و نسل او را زياد گردانم. از او دوازده رئيس متولّد ميشود و او را امتي بزرگ قرار ميدهم، ولي عهدم را با اسحاق كه ساره در اين وقت در سال آينده به دنيا ميآورد، اقامه ميكنم. كعب الاحبار اين عبارت را، «دوازده قيّم» ترجمه كرده و بعضي از ايشان نيز «دوازده امام» ترجمه كردهاند. متن اصلي در تورات و در منابع سني و شيعه موجود است و اين مؤيدي است بر بشارت پيامبر(ص). نكته بعد اين كه ملاحظه ميكنيم در حديث قدسي از اصحاب و شيعيان ائمه غير از اصحاب امام صادق(ع) نام برده ميشود، وليكن هنگامي كه آخر حديث لوح، كلام به امام مهدي ميرسد در آخر حديث لوح، خداوند به تفصيل از اولياي امام(ع) سخن ميگويد. از آنها به «اولياء الله» تعبير ميكند و ميگويد: و آن را با پسرش (م ح م د) رحمة للعالمين كامل كنم، با او كمال موسي، بهاء عيسي و صبر ايوب است پس در زمان ظهورش اولياي من ذليل ميشوند.. ملاحظه بفرماييد، خداوند تعالي اصحاب امام صادق(ع) را منسوب ميكند به اينكه حاملان احاديث اهل بيت(ع) هستند بعد از اين كه فتنههاي شديدي به شيعه ميرسد و آنها را به امام صادق(ع) منسوب ميكند. امّا هنگامي كه از اصحاب مهدي(ع) صحبت ميكند، آنها را به خودش منسوب كرده، تعبير «اوليائي» به كار ميبرد. سپس از اينكه طاغيان، آنها را ذليل ميكنند، ميكشند و آواره ميكنند، صحبت به ميان ميآيد؛ تا آنجا كه ميگويد: آنان حقاً اولياي من هستند. اميدوارم توفيق پيدا كنم فرق افراد عصر غيبت و عصر ظهور را بيان كنم. اينجا ملاحظه ميكنيم كه فرمايش خداوند تبارك تعالي از امام مهدي(ع) در قالب صحبت از ياران ايشان و مؤمنين در زمان ايشان آمده است، پس چرا ميگويد: با ايشان تمامي فتنههاي تاريك را دفع ميكنم و به واسطه ايشان فتنهها و زلزلهها را برميدارم. چرا نگفت با او؟ مثل اينكه خداوند تعالي ميگويد همانا وجود وليّ من مهدي، بالاتر از اين است كه بگويم با او دفع فتنهها و زلزلهها ميكنم. پس اينها را با خادمان و يارانش دفع ميكنم و او سرور و آقاي ايشان است و تواناييهايي كه فقط به او عطا شده، بسيار بالاتر از اينهاست. چيزي را كه اكنون نقل ميكنم، از مرحوم سيد جمالالدين خوانساري صاحب روضات الجنات، و از اكابر علماي ماست، مطلب را روشن ميكند. ايشان وصيت كرده قبري در خارج از اصفهان برايش آماده كنند؛ در حاليكه در شهر، قبرستاني تاريخي كه مؤمنين علاقمند به دفن در آن بودند، وجود داشت؛ چرا كه پر از علما و صالحين بود. هنگامي كه از دليل اين كار از ايشان سؤال كردند سكوت كرد. اصرار كردند تا اينكه بيان كرد: دوستي تاجر داشتم كه به صداقت و ديانتش اعتماد داشتم و به من اصرار كرد كه وصيّ او باشم. پس قبول كردم عليرغم آنكه وصايت احدي را قبول نميكردم و اين قصه را او برايم نقل كرد. او گفت: از راه عراق به حج بيت الله الحرام رفتم تا در رفت و برگشتم به زيارت ائمه(ع) نايل آيم. هنگامي كه به نجف رسيدم، حوالهاي نزد من بود. خواستم در روز حركت قافله آنرا تسليم كنم، امّا تا مغرب تأخير كردم و وقتي آمدم تا به قافله ملحق شوم، فهميدم كه قافله رفته است و در سورالنجف را قفل كردهاند. پس آن شب را در داخل سور گذراندم و اول صبح سريع خارج شدم تا به قافله ملحق شوم، ولي هر چقدر در صحرا پياده ميرفتم آنها را نمييافتم! متحير به نجف برگشتم و ديدم كه باب سور هم بسته است پس شب را خارج سور گذراندم. در نيمههاي شب ناگهان شخص درويشي را كه لباسهاي كهنهاي پوشيده بود ديدم. به من گفت: «تو ديشب از قافله جا ماندهاي، چرا نماز شب را ترك كردي؟ بلند شو و با من بيا!» پس چند گام بيشتر با او برنداشته بودم كه شخصي جليلالقدر را ديدم كه به ما نگاه كرد و به درويش گفت: «او را به مكه ببر»! درويش به من گفت: برو و فلان وقت بيا». در وقتي كه وعده داده شده بود رفتم وي به من گفت: «پشت سر من بيا و قدمهايت را جاي قدم من بگذار». خود جلوي من قرار گرفت و چند قدمي نرفته بود كه خودم را در مكه يافتم. پس خواست با من وداع كند. به او گفتم: بسيار بر من منت ميگذاريد، اگر لطفتان را كامل كنيد و بعد از حج، مرا به نجف بازگرداني. قبول كرد و در روز و مكان خاصي با من قرار گذاشت. بعد از آنكه مناسك حج را كامل كردم، به سمت آن مكان رفتم و او را يافتم. همانطور كه مرتبه اول گفته بود: «به من گفت پشت سر من بيا و قدمهايت را در جاي قدمهاي من قرار ده» و باز، بعد از چند قدمي ديدم كه در نجف هستم. به من گفت: « اين جريان را به رفقايت مگو! به ايشان بگو كه با يكي از ايشان آمدم و قبل از شما رسيدم». سپس به من گفت: «من با تو كاري دارم» گفتم: من حاضرم، كارتان چيست؟ گفت: «در اصفهان به تو خواهم گفت». به اصفهان برگشتم، تا آنكه روزي دوست درويشم را در ميان حمالان بازار اصفهان ديدم، به سمت من آمد و به من گفت: «من همان كسي هستم كه تو را به مكه رسانيدم و الان وقت كارم است كه به من وعده داده بودي!» گفتم: بله كارتان چيست؟ گفت: «من در فلان مكان زندگي ميكنم و در فلان روز ميميرم، پس به مكان زندگيام بيا و در صندوق من هشت تومان است، آنها را براي كفن و دفن خرج كن. سپس مرا به مكاني كه قبر خود انتخاب كرده بود برد و گفت: «مرا اينجا دفن كن»! صاحب روضات الجنات گفت: اين همان مكاني است كه آن وليّ خدا انتخاب كرده بود، من هم اينجا را براي دفن انتخاب كردهام. اين تنها سطح خادمي از اصحاب ايشان(ع) است. پس هنگاميكه خادمانشان كار «آصف بن برخيا» را انجام ميدهند، خود آن حضرت ـ صلواتاللهعليه ـ چگونه خواهد بود؟ اي حسرت بر عمرمان كه گذشت و نفهميديم كه چه كرديم و از چه كسي دور شديم؟ چقدر، از او ياد كرديم تا كه او ما را ياد كند؟ و چقدر براي او كار كرديم تا برايمان جبران كند؟ او امامي است كه خداوند تعالي از او به اين نحو ياد ميكند كه، همانا او خاتمالائمه، كاملكنندة ايشان و رحمة للعالمين است و با او كمال موسي، بهاء عيسي و صبر ايوب است. خداوند سبحان تعبير « رحمة للعالمين» را جز براي رسولالله(ص) كه فرموده: و ما أرسلناك إلاّ رحمةً للعالمين.2 فقط براي يك نفر ديگر به كار برده وآن حضرت صاحب الزمان(ع) ميباشد. ما نميتوانيم معناي رحمة للعالمين را بفهميم مگر آن كه معناي: « الحمدلله رب العالمين» را بفهميم. دليل آن، اين است كه ربوبيّت عوالم وجودي؛ ملك و ملكوت، داراي مغز و پوستهاي است: اما لايه ظاهري كه عالم ملك است، نيازمند ربوبيت و تربيت به واسطة اسم « الرحمن» است تا به سمت تكاملش سير كند و اما مغزي كه عالم ملكوت است، نيازمند به ربوبيت با اسم «الرحيم» است تا به كمالش نايل آيد. همانا قرآن براي تمامي مردم و به طور اخص براي كساني كه ميفهمند، معجزه است. اينها كساني هستند كه درك ميكنند كمال بشريت به جز با قرآن كه بر قلب سيدالمرسلين(ص) نازل شده است، متحقق نميشود. تنها دو نفر مظهر هر دو اسم ـ الرحمن و الرحيم ـ ميباشند: خاتم النبيين(ص) و خاتم الوصيين امام مهدي(ع). اين مقام حجتبن الحسن ـ ارواحنا له الفداء ـ ميباشد و انسان فقط وقتي كه به اهليّت معرفت راه پيدا كند او را ميشناسد: و به مغز حكمت و علم ميرسد. هر اندازه در مناطق وجود و تعقل جلو برود، ميفهمد كه همانا فاعلي كه وجود از اوست، ذات خالق مقدس ـ خداي عزوجل ـ است و كسيكه وجود در همة عوالم، قائم به اوست حجت خدا بر مخلوقاتش حضرت حجتبن الحسن ـ صلوات الله عليه ـ ميباشد. اين گسترة ولايت امام مهدي(ع) و عظمت مقام آن حضرت ـ ارواحنا له الفداء ـ است. به روايات اهل بيت(ع) رجوع كنيد و آنها را بخوانيد و از آن چيزي بفهميد و به مردم، آنچه كه از مقام پيامبر(ص) و اهل بيتش(ع)، مخصوصاً امام مهدي(ع) فهميديد؛ بشناسانيد، چرا كه در زمان ما مظلومي مثل آن حضرت(ع) يافت نميشود. ايشان آن وجود مقدسي هستند كه اگر خداوند او را خلق نميكرد، عهدش در لوحي كه به سوي پيامبرش فرستاده و با وصفي كه براي پيامبرش به كار برده ـ رحمة للعالمين ـ ختم نميشد. اما ساير صفات امام در عهد لوح عبارتند از: «با او كمال موسي، بهاء عيسي و صبر ايوب(ع) است». فرصت نداريم كه كمال موسي و بهاء عيسي را تبيين كنيم. به صبر ايوب اشاره ميكنم كه او مَثلي در صبر پيامبران(ص) ميباشد. آيا صبورتر از انساني كه حجابها براي او برداشته شده است و او امور را به صورت واقعي ولو بعد از گذشت زمان ـ ميبيند، ديدهايد، قبر جدهاش صديقة كبري را زيارت ميكند و ظلمهايي را كه به آن مخدره شده است، مجسم ميبيند و پهلوي شكسته و جسم ضعيف آن حضرت(س) را ميبيند. ايشان قبر جدش موسي بن جعفر(ع) را زيارت ميكند، پس ساق پاي ايشان را كه به واسطة زنجيرها زخم شده، و بدنش را كه به واسطه سم ضعيف شده، مشاهده مينمايد. و جدش علي بن موسي الرضا(ع) را زيارت ميكند پس صورتش كه سمّ آن را تغيير داده، ميبيند؛ در نجف ضربة شمشيري كه بر فرق جدش فرود آمده را ميبيند. سپس به كربلا عروج ميكند و آن بدني را كه بر خاك افتاده است ميبيند كه حتي ملائكه نميتوانند آن را نظاره كنند! بله، يقيناً او صبر ايوب دارد... پروردگارا! ما مقصريم. پروردگارا! ما قاصريم. پروردگارا به حرمتي كه وليّات حضرت حجت(ع) نزد تو دارد، حرمتي كه در عهد با پيامبرت به وسيله جبرئيل بر لوحي از جانب خودت نازل كردي، و در آن مقام ياران امام مهدي(ع) را بيان كردي، و اينكه به واسطة ايشان بلا و فتنهها را دفع ميكني و مقام خودش را در درجهاي بالاتر از مقام ايشان قرار دادي، از گناهان ما بگذر و لطفت را شامل حال ما كن كه ما محتاج يك نگاه او هستيم. پروردگارا! آن چيزي كه از تو طلب كرديم، به حقي كه از تو بر اوست و حرمتي كه او نزد تو دارد و حقي كه با او قرار دادهاي و حرمتي كه براي او قرار دادهاي، نگاهش را شامل حال ما بفرما و ما را مشمول دعاي خير آن بزرگوار قرار ده. پينوشتها: ٭ متن عربي برگرفته از: الحقالمبين في معرفة المعصومين(ع)، علي كوراني. 1. سورة نور (24)، آية 35. 2. سورة نساء (4)، آية 107. ![]() |
|||||
|
|||||